تبليغاتX
دوست من

اگه خوشش نياد چي؟؟؟؟؟؟؟؟!

از خيلي پيش اين فكرو مي كردم كه اگه توي وبلاگ چيزي بنويسم يا از زبونم چيزي بپره و به مذاق استاد(!) خوش نياد چي مي شه؟! امروزم اين بحث با يكي از دوستان پيش اومد كه گفتن مثل ماجراي حجاريان ميشه و دردسرش براشون بيشتره. آره ولي با خودم فكر مي كنم مثل اين خانم صابري كه بي خودي معروف شد ما هم يه شهرت الكي پيدا مي كنيم! منم مثل خيلي از آدما آرزوي مشهور شدن رو دارم (مخصوصا چند سال پيش كه همش آرزو مي ساختم) اما بعضيها شانس دارن و قسمتشون خوبه مثل همين خانمي كه گفتم و شايد من معلول هم يه شانسي پيدا كنم ولي نمي دونم چرا مثل (ببخشين) خر مي ترسم.

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 12:55 |

تيري كه ترميم مي كند!

هفته پيش خبري خوندم و پست فعلي رو نوشتم كه به دلايلي نتونستم تو وب بذارم پس با تاخير و شك وترديد كه ديگه دير شده يا نه؟! اين كار رو كردم:

روزي با دوستي عزيز از هاليوود سخن به ميان آمد و او گفت: قدرت هاليوود بيش از ديپلماسي كل خاورميانه است؟! باورش برايم سخت بود و در دل خنديدم و با خود گفتم: هاليوود كه اتم نمي سازد؟ با آن كه مي دانستم منظور دوستم چيست اما قدرت واقعي اين كارخانه را كه به جاي تفنگ فيلم مي سازد درنيافتم تا اين كه چند روز پيش در شبكه هاي به قول معروف لس آنجلسي تبليغ فيلمي را ديدم به نام "سنگسار ثريا ميم" و هفته پيش خبري خواندم، خواندني! آغاز آن چنين شروع شده بود «مجازات سنگسار درايران لغو مي شود» و كل خبر از تاثير فيلمي كه هنوز اكران نشده هشدار مي داد و گفته بود كه براي گذر از تاثيري كه اين فيلم خواهد گذاشت مي خواهيم سياه نمايي كنيم، اما با اين وجود هم به خود گفتم: بايد به هاليوود آفرين گفت

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 10:18 |

جواب بهترين دوستم

كجاي كار ما در سي سال پيش اشتباه بود؟! مگر انقلاب نكرديم كه آزادي را تجربه كنيم؟! مگر خون نداديم كه ديگر خوني در اين راه نپردازيم؟! مگر هشت سال پير و جوان، زن و مرد با بيگانه نجنگيديم گه بگوييم نه با بيگانه ايم و نه بيگانه ايم؟! اما امروز چه مي بينيم؟! باز هم كه آزادي مي گوييم! باز هم كه در اين راه خون مي دهيم! باز هم كه انگ بيگانه و با بيگانه بودن به ما مي زنند! هرگاه  به واژه آزادي فكر مي كنم خرافاتي مي شوم. گاه اين فكر در ذهنم نقش مي بندد كه: نكند بر پيشاني ايراني حك كرده اند كه بايد در راه آزادي جان دهد و يا بايد آزادي دهد تا جان ستاند؟!

ديروز دوستي پرسيد ؟: آزادي به چه قيمت؟ براي كه مبارزه مي كنيم؟ موسوي؟! جوابش را اينجا مي خواهم بدهم:

بحث، بحث موسوي يا غير موسوي نيست دوست من. اين مسئله قديمي و چند ده ساله ايست كه از مشروطه تا به امروز بي جواب مانده و گاه به آن جواب اشتباه داده شده تا برگه امتحان خالي نماند. مسئله اي بيست نمره اي كه نبايد ديگر جواب اشتباه به آن داد.

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 7:42 |
مردم هیچ گاه اعتراض نکنید چون شاید خونتان ریخته شود! (که می شود)
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 7:45 |

اين روزها

اين روزها پيش هر كي ميشيني ميگه ميبيني چي شد؟ تو هم فقط ميتوني بگي هيچي نشد! ولي...

اين روزها نه من حوصله نشستن پاي كامپيوتر رو دارم نه حوصله كار ديگه اي!

اين روزها يه عده رو ميزنن، يه عده رو ميگيرن، يه عده رو هم ميكشن تا نشون بدن كه حماسه آفريدند!

اين روزها يكي ميگه انتخابات مثل فوتباله اما فوتباليستا با رنگ ميگن: نه!

اين روزها آدم ياد چند سال پيش مي افته.

اين روزها شبكه هاي ماهواره پارازيت داره، بيشتر سايتا ف...ر داره ولي يك سوزن كم داره كه لبها رو بدوزه.

اين روزها همه گيجن حتي بعضي از اونهايي كه چند روز پيش ميگفتن شوخيه.

اين روزها مثل اون روزهاست اما چرا اين تاريخ لامصب ما اينقدر تكرار ميشه؟

اين روزها همش با خودم فكر مي كنم كه مردم چه بلايي به سرشون مياد اگه كوتاه نيان و چه سرنوشتي بايد داشته باشن اگه كوتاه بيان!

اين روزها راستش رو بخواين خيلي ميترسم وقتي چيزي تو وبلاگ ميذارم مخصوصا كه تهديد هم هست.

اين روزها همش پاي ماهواره و اينترنتم اما مثل قبلا براي تفريح نيست.

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 20:7 |

ديگه آدم چه چيز شما رو باور كنه؟! انتخاباتتون رو؟  برنامه هايي كه از آشفتگي هاي اين چند روز نشون مي دين؟ يا نه چرا راه دور بريم مسلمون بودنتون؟!

از روز شنبه كه به برنامه هاي رسانه ملاحي نگاه مي كنيم يك جشن بزرگ و اعتراضي كوچولو، موچولو مي بينيم، اما اين اعتراض كم كم و نمي دونن چرا يك دفعه به خرابي  و آتش سوزي و ناآرامي تبديل مي شه و اون هم باز  از نوع كوچولوش كه كار اول كار اين بي گانه ها مي شه و بعد هم اراذل و اوباش قديم! چند روز پيش هم آقاي محمدرضا خاتمي و چند نفر ديگه از اعضاي جبهه مشاركت تشريف مي برن آب يخ خوردن كه آب يخ يا آب خنك زود تموم مي شه و برمي گردن خونه. تا اينجا مشكل مردم و معترضين فقط مشكل آب خنك بود كه با شنيدن خبر آب خنك خوردن آقاي ابطحي فهميديم خدا رو شكر اين مشكل هم حل شد! امروز ظهر هم كه توي اتاقم كنار كامپيوتر نشسته بودم و خبر دستگيري آقاي ابطحي رو مي خوندم، شنيدم رسانه ملاحي(ببخشيد ملي، اشتباه املايي بود) مي گه: اوباش كجا رو به آتش كشيدن! شيشه هاي فلان جا رو شكستن! و... با خودم گفتم نكنه اين آقاي ابطحي هم جزو اينها بوده و ما خبر نداشتيم و حالا دسگير شده؟؟!!

خب اين ماجراي  دسگيربي آقاي ابطحي رو خيلي گندش نكنيم چون سالم و سلامت آزاد مي شن بدون خوردن يك توگوشي ولي اون جووني كه با باتوم ازش پذيرايي مي شه و بعد هم معلوم نيست كي آزاد بشه، اون چي؟!

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 18:22 |

خيلي از مردم با شنيدن نتيجه انتخابات شوكه شدند اما من انتظارش را داشتم و بيشتر ناراحت شدم از خود انتخاب. حاضر بودم كانديد مورد نظر من راي نياورد اما اين آقا هم نباشد. براي ناراحتي خودم هم چند دليل داشتم. يك دليل ناراحتيم اين بود كه با خودم مي گفتم: تقلب شده؛  و دليل ديگرم اين بود كه: يعني بيست و چهار ميليون و خورده اي ار مردم واقعا از شرايط خود رضايت دارند؟! خب، بگذريم كه خيلي  حرف تكراري زدم.

شايد اين نوشته رو دوشنبه، سه شنبه، يا روز ديگه اي توي وبلاگ بذارم اما الان يك شنبه است و اينترنت هم كار نمي كنه.  اس ام اس هم دو روزيه كه از كار افتاده، ولي وضعيت مشهد رو خدا رو شكر بهتر ديدم وقتي كه براي احوال پرسي و كنجكاوي از وضعيت تهران به دايي و زن داييم تلفن كردم. اول به زن داييم زنگ زدم  كه خانمي گوشي رو برداشت و گفت: اشتباه گرفتين! گوشي رو گذاشتم و با تعجب به صفحه تلفن نگاه كردم كه: نكنه نفهميدم و واقعا اشتباه گرفتم، اما نه اشتباه نبود! اين بار به همراهش زنگ زدم كه فقط تلفن سوت مي كشيد! كوتاه نيومدم واين بار به خود داييم تلفن كردم كه آقايي ناشناس جواب داد و گفت: اشتباست! توي خماري به خالم تلفن كردن و ماجرا رو گفتم. اونم گفت: من چند دقيقه پيش باهش صحبت كردم  كه گفت تهران الان تلفنا همين طوره! صحبتمون كه تموم شد اين بار تلفن خونه ما صداش در اومد. زن داييم بود كه گفت: ديدم شمارتون افتاده. پنج دقيقه اي صحبت كرديم كه ازم پرسيد: راي دادي؟1 منم راستش رو گفتم: نه! رفته بوديم روستا و ويلچرم رو نبرده بودم، اما همون بهتر كه نبرده بودم و راي ندادم! از اين هم حرف شد كه: خيلي ها در سال حتي يك روزنامه نمي خونن ولي انتخابات كه مي  شه همه تحليلگر سياسي مي شن. اينو كه گفت داغ دلم تازه شد. تلفن رو كه قطع كرديم تو كامپيوتر آهنگي از داريوش گذاشتم كه خيلي وقتا گوش مي دم:

بيا لب وا كنيم هم غصه من...

بيا بيدار كنيم خوابيده ها رو...

بياآشدي بديم با قصه هامون...

 تموم دستاي از هم جدا رو...

 حال اين آهنگ رو هم نداشتم. مگه اين همه آدم خوابن؟! نه! اونايي كه خودشون رو به خواب زدن چطور بيدار كنيم داداش؟! برو بابا حالت خوشه داريوش. ما اينجا نمي تونيم اين خوابيده هايي رو كه مي گي بيدار كنيم تو مي خواي از لوس آنجلس بيدار كني؟! دوباره ساختمت وطن!

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 11:11 |

چه روزهاي خوبي بود اين چند روزي كه گذشت. افسوس كه اين روزهاي انتخابات چهار سال به چهار سال هست و معناي آزادي را در شعار استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي فقط در اين چند روز مي توان يافت. خب، با اين كه باور پيروزي احمدي نژاد با اختلاف ده ميليون كه بدون تغيير از ساعت 6 صبح تا 2بعد از ظهر پيگيرش بودم برام سخت هست، اما به اكثريت احترام مي گذارم و به طرفداران ايشون تبريك مي گم، اما به عنوان يك هموطن ايراني از هموطناني كه به خاطر پسر شجاع بودن اين آقا به او راي دادن مي خوام بگم:

بنشينيد و ببينيد كه اين آقا چگونه مفسدان اقتصادي ديگر را نيز معرفي مي كنند و پاي آنها را از حكومت بيرون مي كشند!

 

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 15:44 |

برنامه مناظره كه چند شبه از شبكه 3پخش مي شه از جالبترين برنامه هايه كه تا به حال از رسانه به اصطلاح ملي ديده شده كه اشكالات  زيادي  هم در خفا و هم آشكارا داشت (مثل اين). اما اين برنامه از روزي جذابيت بيشتري پيدا كرد كه پاي احمدي نژاد به آن رسيد. به راستي كه احمدي نژاد، احمدي نژاد هست و برگ چغندر نيست. توي پست قبلي از اين گفتم كه محمود بد كرد و بد گفت، اما خدا وكيلي، خودمونيم ها، انصافا اگه محمود اين حرفا رو نمي زد ميرحسين اونايي رو مي گفت كه ديشب گفت؟! ديشب هم حرف هايي زده شد كه تا به حال كسي از تلويزيون نشنيده و دوشنبه شب (امشب) هم همين طور هست با آمارهاي فضايي كه از مريخ مي رسه مي بينيم اين اوس محمود كه اوستاي دروغ هاي شاخدار بود و حالا آبروريزي هم به هنرهاي او اضافه شده چه مي كنه.

حرفايي كه در روز مناظره موسوي و احمدي نژاد، رئيس جمهور مردمي و خدمتگذار(!) زد نشون داد كه چقدر به اين صندلي دلبسته كه حاضره همه رو زير سؤال ببره. با زير سؤال رفتن هاشمي و ناطق نوري كه از بزرگان نظام هستند، رهبري هم كه وظيفه نظارت داره زير سؤال مي ره. همه حمايت ايشون از محمود رو خبر دارن، اما پس اين اوس محمود چه فكري كرده؟!

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 20:4 |

ديشب براي من يكي از بياد ماندني ترين شبها خواهد بود، چرا كه مردي را ديدم كه به خاطر مسيري اشتباه در مرداب  افتاده بود و براي نجات خود حاضر بود همه را با خود به آن ته  ببرد. مناظره ديروز را شايد بتوان گفت از بهترين برنامه هاي تلويزيوني بوده است كه در بعد از انقلاب پخش شد. من ديشب دو كانديدا نديدم بلكه لاتي ديدم كه ديگران از او مي ترسند و فردي كه مي خواهد جلوي او را بگيرد.

مناظره ديشب مناظره نبود بلكه شبيه مناظره بود. يكي ايراد مي گرفت كه "اين چه كار است؟" و آن يكي مي گفت كه "آنها چه كردند!" آقاي احمدي نژاد ديشب گفتي كه فلاني و فلاني و فلاني با تو هستند اما از خود پرسيدي: "چرا؟"

 جوابت را كوتاه مي دهم:

     " جهنم مي روي با من چه كار است؟!"

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 15:56 |