تبليغاتX
دوست من

                      "به نام خدا"

 

دوست من سلام،پیش از هر چیزی می خواستم توضیح مختصری راجع به خودم بدهم.من محمد حشمتی فر،19ساله،دیپلمه،ساکن مشهد ومعلول هستم.از بچگی به این واقعیت پی بردم که بیماری من بیماریی نیست که با دوا و دکتر قابل درمان باشد ودرک کردم که باید تا آخر عمر آن را با خود به یدک بکشم و تنها چیزی که امیدی برای زندگی کردن در من به وجود می آورد،رویاها و آرزوهایم بود.حال که از دوران کودکی ام به یاد می آورم می بینم مانند بیشتر کودکان آرزوی پلیس شدن و جنگیدن و شکست دادن دیگران را داشتم،اما گذر ایام به من فهماند فردی که توانایی فشار دادن  ماشه ی یک تفنگ اسباب بازی را ندارد  چگونه می تواند تفنگی واقعی را  در دست بگیرد وماشه ی آن را بکشد.پذیرفتن این امر گرچه برای من سخت بود اما رویای بچگی را تا مدت ها در من نتوانست نابود کند تا این که به سن  مدرسه رسیدم و شروع به درس خواندن کردم. در دوران ابتدائی این با ور در من شکل  گرفت که پلیس شدن (قدرت) فقط به کشیدن ماشه ی تفنگ نیست و با این تصور که درس خواندن هم می تواند مرا پلیس کند،دوران زیبای کودکی را گذراندم.با عبور کردن از دوران ابتدائی در ایستگاه زندگی  و رسیدن به دوره ی راهنمائی،آرزوها و رویاهای قدیمی نیز  از جاده ی ذهن  عبور کردند و آرزوها و رویاهای جدیدی جای آنها را گرفتند.آرزوهای این دوران شاید دست نیافتنی تر می بودند آرزوهایی چون فضانوردی،کشف،اختراع و... که رسیدن به آنها گرچه نسبتا غیر ممکن بودند ولی انرژی زیادی را برای درس خواندن در من ایجاد می کرد.با تمام این آرزوها و رویاها دوران راهنمایی هم گذشت و قطار زندگی بدون توقف به راه خود  ادامه داد تا مرا به دبیرستان رساند. رفتن به دبیرستان برای من مثل دو دوره ی پیش نبود،چون این بار باید از مدرسه ی استثنائی (معلولین)به مدرسه ی عادی می رفتم. رفتن به دبیرستان و بحث های کوتاه سیاسی و فلسفی  با معلمین و دائی عزیزم مرا به سیاست و کمی هم فلسفه علاقمند کرد اما این دوران باتمام زیبایی هایی که برای من داشت برای من تلخ ترین دوران بود،چون در این دوران می دیدم افراد هم سن و سال خود که خیلی از من قوی تر بودند (چه ازلحاظ درسی و چه از لحاظ فیزیکی) امیدی برای تلاش و ساختن آینده ی خود را نداشتند و گهگاه می شنیدم که این شعر را با خود زمزمه می کنند:

ابر و ماه  و مه  و خورشید و فلک در کارند   

پسرم(دخترم)درس نخوان لیسانسهاش بیکارند

حال که این شعر را به یاد می آورم یاد میوه ی خرمالو می افتم که زیبایی نارنگی را دارد اما مزه ی آن واقعیت تلخی را نشان می دهد،اما این تلخی هم بد نیست.زیبایی رویا تا زمانی است که واقعیت را تجربه نکرده باشیم،اما حالا به این واقعیت دست یافتم که انسان بدون رویا نمی تواند زندگی کند پس بهتر است رویاهایی در ذهن پرورش دهیم که قابل دستیابی باشند.

حال نیز رویاهایی چون نویسندگی و مترجمی را در ذهنم می پرورم و امید وافری دارم که به آنها می رسم و تمام تلاش خود را برای رسیدن به آنها به کار می گیرم.

دراینجا با ید از دائی و خاله ی عزیزم(علی اصغراسکندری و زهرا اسکندری تشکرکنم که در ساخت این وبلاگ و نوشتن متن به من کمک کردند.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 19:28 |
زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از سر گذشت

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 12:43 |