ميگن جنگ و خونريزي بدترين هنر آدمه ولي آدم با اين هنر به دنيا مياد و بيشتر وقتا با اون از بين ميره.
از جنگ كه صحبت به ميون اومد شايد با خودتون بگين كه از جنگي قراره صحبت بشه كه آدماي زيادي توي اون كشته ميشن، ولي بايد بگم تنها چيزي كه توي اين جنگ كشته ميشه عمر آدمه. وقتي به اين فكر مي كنم كه چقدر ديگه ميتونم زندگي كنم، ميترسم. نه به اين خاطر كه عمل صالح جمع نكردم
، آخه بايد بگم خيلي از اونايي كه همش مشغول اين كارن، عملشون بايد بخوره از فرق سرشون و مي خوام بگم از مرگم نميترسم (حتما الان ميگين پس تو پسر شجاع هستي)، فقط مي خوام بگم از اين ميترسم كه به آرزوهام نرسم و مثل يك خرمگس مزاحم براي مردم آزاري بيام و برم.
توي اين يك سال و نيمي كه پيش دانشگاهي رو تموم كردم و از رفتن به دانشگاه هم عاجزم بيشتر با بيكاري ميجنگم. بيشتر افراد از موقع اي كه ميخوان براي خودشون زندگي اي تشكيل بدن يا مستقل بشن تازه جنگيدن با زندگي رو تجربه مي كنن اما من از يك دو سالگي اين جنگ رو شروع كردم و تا آخر عمر هم بايد ادامه اش بدم، جنگي كه به قول ما بچه بسيجي ها تحميلي بوده اما ... .
از همان روزي كه بچه ها راه رفتن رو ياد ميگيرن، من هم ياد گرفتم بايد بجنگم. وقتي بچه هاي هم سن و سالم ميدويدند و شادي ميكردند، من هم آنها را تشويق ميكردم كه تندتر بدوند يا به جان هم مي انداختم و شادي مي كردم (بچگي زود گذشت و شاديها رو با خودش برد). موقع نوشتن تكاليف بچه هاي ديگه سه سوته تمام ميكردند و به بازي ميرفتن اما من لخ لخ ميكردم و تحمل، در حالي كه تحمل اين ضعف خيلي براي يك بچه راحت نيست. وقت مهماني كه ميشد مخصوصا آشنايان دور يا دوستان پدرم از رفتن امتناع ميكردم و ميگفتم "بي خيال". از پانزده سالگي به پدرم گفتم كه كامپيوتر ميخوام اما او كه نه ميدونست كامپيوتر چيه و نه ياد گرفته بود كه گاهي هم بايد به حرف بچه ها گوش كرد با اين خواسته من مخالفت كرد تا اينكه با قهرها، غذا نخوردنها و متلك پروندنها در ميان دوستان و خويشان روبرويش ايستادم و بالاخره هفده يا هجده سالگي به خواسته ام رسيدم (حالا نزديكترين دوستم در موقع تنهاييم همين كامپيوتره). موقع رفتن به دبيرستان و پيش دانشگاهي هم با مخالفت او و مادرم روبرو شدم كه با آنها جنگيدم و پيروز شدم با اين هدف كه به دانشگاه برم. پيش دانشگاهي كه تمام شد براي رفتن به دانشگاه ترديد داشتنم و نميدونستم ميتونم به دانشگاه برم يا نه، حتي سال اول كنكور شركت كردم ولي به دنبال نتيجه اون نرفتم. با خودم ميگفتم كه هم بايد با مشكلات فيزيكي ام بجنگم و هم با خانواده ام تا اينكه يه روز داييم گفت: " ما كه دانشگاه رفتيم چيكار كرديم كه حالا تو بري؟! "اين گفته او اول برام خوش نيومد اما بيشتر كه با خودم فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه " اونايي كه شير بودن هيچي نشدن، تو كه پشه اي ميخواي چي بشي؟؟؟" هيچ وقت دوست نداشتم براي چيزي بجنگم ولي پيروز نباشم و مثل امروز كه بيشتر دانشجوها مثل من بيكارن، بيكار باشم. دوست دارم لخ لخ كنان برم ولي نشينم.
تا امروز فكر ميكردم بايد يك دوست بهم كمك كنه تا به پيروزي و آرزوهام برسم (درست مثل فيلما) اما امروز ميبينم دوستام هم اونقدرا مشكل دارن كه به كار خودشون هم نميتونن برسن. چند روزيه تصميم گرفتم تا به آسايشگاه برم و اونجا به خوندن زبان ادامه بدم، چون تنها راه رسيدن به آروزوهام رو همين ميدونم..
بالاخره بايد به آرزوهام برسم

