تبليغاتX
دوست من

دوست من

دوستان بسیار بباید تا ...

ميگن جنگ و خونريزي بدترين هنر آدمه ولي آدم با اين هنر به دنيا مياد و بيشتر وقتا با اون از بين ميره.

از جنگ كه صحبت به ميون اومد شايد با خودتون بگين كه از جنگي قراره صحبت بشه كه آدماي زيادي توي اون كشته ميشن، ولي بايد بگم تنها چيزي كه توي اين جنگ كشته ميشه عمر آدمه. وقتي به اين فكر مي كنم كه چقدر ديگه ميتونم زندگي كنم، ميترسم. نه به اين خاطر كه عمل صالح جمع نكردم، آخه بايد بگم خيلي از اونايي كه همش مشغول اين كارن، عملشون بايد بخوره از فرق سرشون و مي خوام بگم از مرگم نميترسم (حتما الان ميگين پس تو پسر شجاع هستي)، فقط مي خوام بگم از اين ميترسم كه به آرزوهام نرسم و مثل يك خرمگس مزاحم براي مردم آزاري بيام و برم.

توي اين يك سال و نيمي كه پيش دانشگاهي رو تموم كردم و از رفتن به دانشگاه هم عاجزم بيشتر با بيكاري ميجنگم. بيشتر افراد از موقع اي كه ميخوان براي خودشون زندگي اي تشكيل بدن يا مستقل بشن تازه جنگيدن با زندگي رو تجربه مي كنن اما من از يك دو سالگي اين جنگ رو شروع كردم و تا آخر عمر هم بايد ادامه اش بدم، جنگي كه به قول ما بچه بسيجي ها تحميلي بوده اما ... .

از همان روزي كه بچه ها راه رفتن رو ياد ميگيرن، من هم ياد گرفتم بايد بجنگم. وقتي بچه هاي هم سن و سالم ميدويدند و شادي ميكردند، من هم آنها را تشويق ميكردم كه تندتر بدوند يا به جان هم مي انداختم و شادي مي كردم (بچگي زود گذشت و شاديها رو با خودش برد). موقع نوشتن تكاليف بچه هاي ديگه سه سوته تمام ميكردند و به بازي ميرفتن اما من لخ لخ ميكردم و تحمل، در حالي كه تحمل اين ضعف خيلي براي يك بچه راحت نيست. وقت مهماني كه ميشد مخصوصا آشنايان دور يا دوستان پدرم از رفتن امتناع ميكردم  و ميگفتم "بي خيال". از پانزده سالگي به پدرم گفتم كه كامپيوتر ميخوام اما او كه نه ميدونست كامپيوتر چيه و نه ياد گرفته بود كه گاهي هم بايد به حرف بچه ها گوش كرد با اين خواسته من مخالفت كرد تا اينكه با قهرها، غذا نخوردنها و متلك پروندنها در ميان دوستان و خويشان روبرويش ايستادم و بالاخره هفده يا هجده سالگي به خواسته ام رسيدم (حالا نزديكترين دوستم در موقع تنهاييم همين كامپيوتره). موقع رفتن به دبيرستان  و پيش دانشگاهي هم با مخالفت او و مادرم روبرو شدم كه با آنها جنگيدم و پيروز شدم با اين هدف كه به دانشگاه برم.  پيش دانشگاهي  كه تمام شد براي رفتن به دانشگاه ترديد داشتنم و نميدونستم ميتونم به دانشگاه برم يا نه، حتي سال اول كنكور شركت كردم ولي به دنبال نتيجه اون نرفتم. با خودم ميگفتم كه هم بايد با مشكلات فيزيكي ام بجنگم و هم با خانواده ام تا اينكه يه روز داييم گفت: " ما كه دانشگاه رفتيم چيكار كرديم كه حالا تو بري؟! "اين گفته او اول برام خوش نيومد اما بيشتر كه با خودم فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه " اونايي كه شير بودن هيچي نشدن، تو كه پشه اي ميخواي چي بشي؟؟؟" هيچ وقت دوست نداشتم براي چيزي بجنگم ولي پيروز  نباشم و مثل امروز كه بيشتر دانشجوها مثل من بيكارن، بيكار باشم. دوست دارم لخ لخ كنان برم ولي نشينم.

تا امروز فكر ميكردم بايد يك دوست بهم كمك كنه تا به پيروزي و آرزوهام برسم (درست مثل فيلما) اما امروز ميبينم دوستام هم اونقدرا مشكل دارن كه به كار خودشون هم نميتونن برسن. چند روزيه تصميم گرفتم تا به آسايشگاه برم و اونجا به خوندن زبان  ادامه بدم، چون تنها راه رسيدن به آروزوهام رو همين ميدونم..

 

                             بالاخره بايد به آرزوهام برسم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 15:36  توسط محمد   | 

امروز مي خوام حرفهاي كمي تكراري بزنم. حرفهايي كه روزاي اول وبلاگ نويسي بيشتر به اونا توجه مي كردم. امروز مي خوام به پروپاي مذهب بپيچم، در اصل عادتهايي كه به عنوان مذهب شناخته ميشه.

 

دو ماه پيش بود كه بعد از 9 سال دوباره براي زيارت به حرم امام رضا رفتم، اما اين زيارت رفتن با زيارتهاي 9 سال پيش براي من خيلي تفاوت داشت چرا كه امسال ديگه كسي به من يادنمي داد كه بايد چه كار كرد وچه كار نبايد كرد. امسال برخلاف سالهاي پيش كه با پدر و مادرم مي رفتم با خواهرم و شوهرخواهرم  رفتم. وقتي شوهر خواهرم پيشنهاد زيارت رفتن رو به من داد برخلاف هميشه كه پدرم و مادرم مي دادند و من رد مي كردم زود قبول كردم. وقتي مادرم ديد كه من بعد از 9 سال مي خوام دوباره به زيارت برم، كمي تعجب كرد و گفت:« بذار علي و تكتم برن ما يه روز ديگه با بابات ميريم. تو هر روزي بخواي مي بريمت». اما مادرم نمي دونست كه من به خاطر پدرم و مادرم و افرادي كه مثل اونا فكر مي كنن از زيارت، دعا، نماز و ... فراريم!!!

 

خب، دوست من. اين خاطره كوتاه رو به اين دليل گفتم تا بحث رو به گفتگو با خدا و در كل خداپرستي يا بت پرستي بكشم. اگه دقت كرده باشيم حتما مي بينين بيشتر مردم  موقع اي كه از خدا چيزي رو بخوان يك كسي رو بين خودشون و خداشون قرار ميدن و و گاه مي خوان با اين كارشون سر خدا شيره بمالن (از نظر من). حالا چند مثال ميارم تا منظورمو از خدا پرستي يا بت پرستي و تو رودرواسي قرار دادن خدا  يا شيره ماليدن به سر خدا رو بيشتر توضيح بدم.

 

حتما مي دونين كه بت پرستا  هم مثل ما به خدايي اعتقاد داشته اند. به خدايي كه موقع راز و نياز و دعا دستشونو به درگاه اون دراز مي كردن. بت پرست ها هم مي دونستن كه يك مجسمه (بت) نمي تونه كاري انجام بده، اما مي گفتن كه اين مجسمه ما رو به خدا نزديك مي كنه ( در واقع چيزي است كه حرفاي ما رو به گوش اون خداي اصلي مي رسونه). خب حالا يه سوال: «اگه ما از پيامبر  يا امامان بخواهيم كه حرف ما رو به گوش خدا برسونن اين همون بت پرستي نيست؟ اگه در و ديوار عبادتگاهها  رو ببوسيم اين بت پرستي نيست؟» (ميشه اسماي خوبي هم روي اين رفتار گذاشت مثل عشق اما در كل همون روشه).

 

حتما بچه هايي رو ديدين يا خودتون جزو اين بچه ها بودين كه وقتي از پدرشون چيزي رو ميخوان و مي ترسن يا ازش خجالت مي كشن به مادر ميگن تا خواستشون رو به گوش بابا برسونه يا دلش رو نرم كنه، مثل همين كار رو ما هم بيشتر اوقات با خدا ميكنيم! توضيح بيشتر: لابد ديدبن بعضيها رو كه وقتي چيزي ار خدا ميخوان ، خدا رو به جان اين و به خون ريخته اون و به عبادتهاي فلان كس قسم ميدن.

 

خب براي يك كسي كه مثل ما نيست اين رفتار مي تونه هم جالب باشه، هم خنده دار(مادر بزرگم ميگه وقتي تو مكه جايي رو بوسه مي زدم يا دست مي كشيدم عربها داد مي زدند: ايراني خرافات!خرافات!). يه بار ميگيم خدا از رگ گردن به ما نزديكتره، يه بار هم ميايم مثل بت پرستا رفتار مي كنيم. هم ميگيم خداست، بزرگه، عالمه، از كرده و نكرده ما خبر داره، هم ميايم مثل بچه ها دست به دامن اين و اون ميشيم تا حرف دلمون رو به گوش خدا برسونيم، در حالي كه اگه هيچي هم به زبون نياريم خدا ميدونه چي ميخوايم و فقط به زبون آوردن خواسته ها دل آدم روآروم مي كنه. از يه بابت بايد خدا رو شكر كنم و اون اينه كه مثل مسيحيا كه براي اعتراف يا دعا( حرف زدن با خدا) پيش روحاني هاي مذهبي شون مي رفتن، اين حماقت رو نمي كنيم.

 

كاشكي همه مي فهميدند كه خدا همه جاست و براي شنيدن حرفامون احتياجي به پستچي و خبررسون نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:56  توسط محمد   | 

بچه كه بودم روزاي سه شنبه يه آخوندكي مي اومد خونمون صداشو بغض دار مي كرد و هاي مي كشيد و كمي كه زور مي زد يك قطره اشك از چشش مي اومد بيرون. زنايي هم كه مي اومدند چادراي سياشونو مي كشيدند سرشون و زارزار گريه مي كردند. اون وقتا كه اين صحنه هارو مي ديدم (گريه آخوند، ادب و احترامي كه براي اين آقا گذاشته مي شد، سؤال هايي كه به صورت شاگرد و استادي از اون پرسيده مي شد و ...) تحت تاثير جو  قرار مي گرفتم و تا مي تونستم خودمو كنار اين آقا مي چپوندم واين آقا وقت رفتن دست نوازشي به سرم مي كشيد كه اون موقع احساس غرور و بزرگي مي كردم. چه نصيحت ها و توصيه هاي مفيدي كه اين آقا به خانوماي متشخص اون مجلس نمي كرد! چه سرگذشتي كه از حضرت فاطمه، زينب، معصومه و ... تعريف نمي كردند! چه توصيه هايي كه از قولشون نمي گفتند و راه شوهرداري و پاك دامني رو يادشون نمي دادند. بگذريم، حالا كه فكر مي كنم نمي دونم بخندم يا گريه كنم به اين حرفا و گوشهايي كه اينا رو مي شنوفتند، آخه عاقبت گوشدادن به اين حرفا رو تو اطراف خودم زياد مي بينم.

 

امروز چند شعر از ايرج ميرزا  مي خوندم به نام ((اشك شيخ)) و ((تصوير زن)) كه دوتاشو  براتون مي زارم. اين دو تا شعر منو به اين فكر انداخت كه اين گريه زاري ها پاك جلوه دادن ها كار امروز و ديروز نيست. جالبتر اينه كه چند دقيقه بعد مطلبي رو خوندم كه اون هم راجب زن و قاچاق زنان مطالبي رو نوشته بود. نوشته بود كه سالانه چند زن، دختر يا كودك براي فروش از ايران به كشورهاي همسايه براي فروش قاچاق مي شن كه كشورهاي حاشيه خليج فارس مخصوصا امارات(همون دبي خودمون‌) بالاترين تعداد خريدارا رو دارن ( چه صادرات خوب و خوشگلي داريم ، ها! بازم بگيم غيرت مرد ايراني، نه بهتره غيرتمون رو واسه روز قدس نگه داريم كه خواهر برادراي مسلمونمون توي فلسطين در عذابن) آماري كه گفته شده بود يادم نيست و چندان هم برام عجيب نبود چون بار اولي نبود كه  شنيده بودم اما وقتي خاطرات بچگيم رو با اين مطلب و اين دوتا شعر كنار هم گذاشتم دلم براي موجودي كه اسمش زنه سوخت . چه راحت مي شه سر اون كلاه گذاشت ، بهش ظلم كرد، صداشو خفه كرد و بهش ياد داد كه اين حقته ؛ پس نبايد داد بزني . اگرم خواستي داد بزني بايد بدوني كه نامحرم صدات مي شنوه و با اين كار براي خودت گناه ميخري (شنيدين كه  توي همين چند سال پيش بوده كه مي گفتند:" زن موقع صحبت كردن با مرد نامحرم بايد انگشت در دهان بكند و صدايش را تغيير بدهد"). اگه خواستي داد بزني بايد بدوني كه وقتي دستت رو مشت مي كني  و مي بري بالا شايد آستينت بياد بالا و نامحرم دستت رو ببينه و باز هم براي خودت گناه ميخري.

خب وقتي مي بينم كه اين قوم زن رو از گناه مي ترسونن اما براي به سمت گناه كشيده نشدن زن هيچ تلاشي نمي كنن و حرفي نمي زنن يا حتي فرمول براي فرار از گناه اختراع مي كنن با خودم مي گم حتما حكمتي توي اين ترسوندن است . حكمتي كه حتما بي منفعت نيست(همون صيغه).

                                                     اشك شيخ

نعوذ بالله   از  آن  قطـره های  دیـده  شیخ             چه خانـه ها که از این آب کم  خراب کند

 

شنیده ام  که  به  دریای  هند  جانوریست                که  کسبِ روزی با چشمِ اشک یاب کند

 

به ساحل آید و بی حس به روی خاک افتد              دو  دیــــده  خیره  به رخسـارِ آفتاب کند

 

شود زتابش خورچشم او پر از قی و اشک             برای  جلب  مگس  دیده  پر  لعاب  کند

 

چوگشت کاسه ی چشمش پر ازذُباب وهَوام             به هم  نهد مژه  و  سر به  زیر آب کند

 

 به  آبِ  دیـده ی  سـوزنـده تر ز آتــشِ  تیز              تن  ذُباب  و  دل پشــه را کـباب کنــد

 

چواشک این حَیوان است اشک دیده ی شیخ            مرو که صیدِ تو چون پشه و ذُباب کند

                                                            تصویر زن

                              در ســردرکـــاروانـسـرایی        تصویر زنی به گچ کشیدن

                               اربابِ عمایم  این خبر  را          از  مخبر صادقی شنیدند

                                گفتند که  واشریعتا ،خلق          روی زن بی نقاب دیدند

                                آسیمه سر ازدرون مسجد          تا سردر آن سرا  دویدند

                               ایمان و امان به سرعتِ برق     می رفت که مؤمنین رسیدند

                                این آب آورد ، آن یکی خاک      یک  پیچه ز گل  بر  او  بریدند

                                ناموس به  باد  رفته ای  را     با یک دو سه مشت گل خریدند

                                چون شرعِ نبی ازاین خطر جست     رفتند  و به خانه آرمیدند

                                غفلت شده بود و خلق وحشی     چون شیر دَرنده میجهیدند

                                بی  پیچه  زنِ  گشاده  رو  را         با چین عفاف می دریدند

                                لب های قشنگِ خوشگلش را         مانندِ  نبات  می مکیدند

                                 با  لجمله  تمام  مردم  شهر           در  بحر  گناه می تپیدند

                                در های بهشت بسته می شد         مردم همه می جهنمیدند

                                  می گشت  قیامت  آشکارا             یکباره به صور می دمیدند

                                  طَیر از وَ کَرات و وحش از جحر            انجم ز سپهر می رمیدند

                                   این است که پیش خالق و خلق         طلاب علوم رو سفیدند

                                   با  این  علـما  هنـوز   مردم               از رونـق ملـک نا امیدند

                                   

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 17:57  توسط محمد   |