تبليغاتX
دوست من

شب وقت خواب که میشه و سرمو روی بالش می ذارم، هیچ وقت نشده مثل آدم زود خوابم ببره. به همین خاطر بیشتر شبا به این فکر می کنم که چی برای وب بنویسم. دیشب هم یکی از این شبا بود. چون دیروز تلویزیون یا همون رسانه ملی(!) بیشتر از سه چهار بار توی هر ساعت که اخبار پخش می شد تصویر لنگ کفش پرت کردن خبرنگار عراقی رو نشون داد و تحلیل های آب و تاب داری می کرد، من هم دیشب با این فکر به رختخواب رفتم.

پدربزرگم که دیروز خیلی دلش به حال این خبرنگار بیچاره می سوخت هر ساعت که اخبار پخش می شد کنار تلویزیون می نشست و گوش می داد که ببینه چه بلایی سر این مرد میارن. خبر ساعت 22:30 رو هم که گوش می کرد من دراز کشیده بودم و پس از اخبار که به تحلیل این خبر گوش می داد، سعی می کردم بخواب بیفتم. هنوز نخوابیده بودم که یکی از این تحلیلگرا گفت: مردم عراق با داشتن کشوری با این همه ثروت بیشتر در فقر به سر می برند. این موضوع منو به این فکر انداخت که ما  ایرانی ها چه شباهت زیادی با عراقی ها داریم، بیشتر ما هم به خاطر سیاست های غلط با فقر و گرونی سر می کنیم که خدا رو شکر نمیشه به گردن کسی انداخت ولی شباهت دیگه ایی که کمی هم خنده دارتره اینه که حالا دیگه عراقی ها هم یک میرزا نوروز دارن که به خاطر کفشاش مشهور شده.

الانم که دارم قلم روی کاغذ می رونم برف زیبایی رو که تو حیاط می باره از پنجره نگاه می کنم و امیدوارم برف و بارون فراوونی بباره ولی گاز هیچ جایی قطع نشه.

 

ایرونی و عراقی هر دو زارند

میدونیم میرزا نوروزم که دارند

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 16:59 |

ديشب خونمون مهموني بود. حرفا زياد بود و مسخره اما تنها حرفي كه نظر منو خيلي جلب كرد، رفتن برادر دامادمون به منكرات بود. ماجرا از اين قراره كه چندتا از شاگرداي اين فاميلمون كه پسراي جووني هستند  و توي مغازه اون كار مي كنند، دم در مغازه به دختر خانمي متلك ميگن و گير ميدن. از قضا خانمي هم از اونجا رد مي شده كه شوهرش توي منكرات بوده. شوهر اين خانوم مياد و اين فاميل ما رو با تموم شاگرداش مي بره. از اونجا يا قبل از رفتن به باباهه زنگ ميزنه كه يه زمانايي كارت بسيج داشتي، بيار كه اينجا به درد مي خوره. باباهه كارت و مي بره و توي راه هم زنگي به  همسايشون كه اون هم بچه بسيجي بوده و يه زماني هم توي منكرات كار مي كرده ميزنه. خلاصه ماجرا ختم به خير مي شه.

اما؛ چند ماهيه براي پدرم مشكلي پيش اومده كه كارش به كلانتري و دادگاه كشيده.  يه روزي ديدم بابابم اومد و گفت: "يه تقدير نامه از زمان جنگ داشتم، كجاست؟ ميگن كار ما رو راه ميندازه!" هر چه گشتيم پيدا نكرديم تا اينكه پدرم با يه وكيلي صحبت كرد تا نامه اي براي دادگاه  يا قاضي بنويسه. مي گفت، وكيل نوشت: "من ...  بسيجي فداكار از دادگاه مي خواهم به مشكل من رسيدگي شود."

اينو كه شنيدم گفتم پس بياين هر كدومتون يه كارت درست كنين، اگه اسمش كا رو از راه مي بره، لابد كارت تقلبيش هم خيلي كارا مي كنه.

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 12:34 |

بدون شک شما هم مثل من جک زیاد شنیدین و به بعضی از اونها از ته دل خندیدین که این خندیدن مثل این است که صورت را با سیلی سرخ کرد.

پدر من بعد از 23 سال حدود یک سالی است که دوست دوران خدمتش رو اتفاقی پیدا کرد. این دوست پدرم اهل استان مازندرانه (دقیقا نمیدونم چه شهرستانی) و روز مراسم عقد کنون پسرش ما رو دعوت کرد كه به اونجا بريم. من نتونستم به این سفر یا مراسم برم اما وقتی فیلمی رو که پدرم از مراسم گرفته بود دیدم، خیلی از رسومشون خوشم اومد. مخصوصا این که توی جشنشون زن و شوهر و خواهر و برادر کنار هم میرقصیدند و شادی میکردند. عروس هم با لباس عروسی که خوب پوشیده بود همراه با داماد اومدند و رقصیدند. من که خیلی خوشم اومد چون فکر میکنم اینطور بهتر میشه شادیها رو با هم تقسیم کرد، شاید هم به این خاطر این طور جشنا مورد قبولم شده که بی غیرتم! همه آشنایان نزدیکم که منو میشناسن، گاهی حالیم میکنن که من چقدر بی غیرتم، ولی اگه راستش رو بخواین من ترکم و جکای ترکی رو هم خیلی دوست دارم (اين وصله ها ديگه به ما نمي چسبه).

بیشتر ماها که برای هم جک تعریف می کنیم یا توی دنیای رنگارنگ اینترنت به دنبال جک میگردیم، نمیدونیم که جک ها فقط برای خندوندن نیستند و گاه جنبه انتقادی و سیاسی دارند. نمیدونم اولین کسی که این طور جک ها (جک هایی که قومیتها رو فک می کنیم به خنده میگیره) رو درست کرده چه کسی بوده یا اصلا تاریخ تولید این جک ها دقیقا کی بوده؟ ولی میخوام بگم هر کسی که شروع کرده یا از هر زمانی شروع شده، هدف مسخره کردن نبوده، بلکه گلایه ای طعنه آمیز از مردم و رفتاراشون بوده تا اینکه قومیت رو از ملیت مهمتر ندونن، تا اينكه عاقلانه تصميم بگيرن و... . برای همین بود که گفتم: جک؛ مثل سرخ کردن صورت با سیلی است. یعنی میخندونه تا گریه رو نشون نده، آخه واسع علي و حسن و حسين و بچه هاشون ما رو خيلي گريوندن.

اول از خودم شروع میکنم:

ترکا ساده و خوش خیالن، مثل همه ما ایرانیها که نمیتونیم درک کنیم چه شعاری واقعی و عملیه و چه شعاری قشنگ و تو خالیه. (نگین نه چون اگه میفهمیدیم که حال و روز ما ملت این نبود).

اصفهانیها رو با خساست میشناسند در حالی که این صفت تو وجود تک تک ما هست. چرا؟ چون برای خرید بستنی، کیک، پیتزا و ... پول داریم اما برای خرید یک کتاب چند درصد از ما حاضریم پول خرج کنیم. شاید اگه کتابخونه ها نبودند هیچ یک از ما یک کتاب غیر درسی هم نمی خوندیم ( نگین کتابا گرونن که این بیشتر بهانست).

رشتیها رو بی غیرت میشناسند، در حالی که همه ما بی غیرتیم. در یک روز توی شهر بزرگی مثل تهران یا شهرای بزرگ دیگه به چند دختر تجاوز میشه یا جلوی چشم شما به یک دختر بوق می زنند و متلک میپرونند تازه حالا به زنهايي هم كه بچه بقلشونه تخفيف قائل نميشن (اينو شنيده بودم ولي باور نمي كردم تا اينكه ديروز توي پم بنزين ديدم) اما به غیر از یک پیر مرد یا شاید هم یک پیر زن هیچ کس عکس العملی نشون نمی ده. این افراد بی غیرت با خودشون میدونین چی میگن. میگن: ما که هوای خواهر و مادر و زن خودمون رو داریم. یعنی در خونه خودمون رو خوب قفل می کنیم، ولی نمی دونن اگه دزدا زیاد بشن دیگه احتیاجی به کلید و قفل نیست، بلکه این دزدای پر رو از روی در میان.

در اینجا باید بگم چرا من آدم غیرتی ای که همه میشناسن نیستمو از مردهایی که خودشون رو با این افتخار نشون میدن متنفرم. متنفرم برای اینکه این جور مردا رو مثل چوپونایی میدونم که زن و مادر و خواهرشون  رو بره حساب میکنند که باید از دست گرگ دور نگه داشته بشن. از خیلی از این بره ها یا گوسفندا هم بیزارم، چون اجازه میدن صاحباشون آزادیهاشون رو سلب کنند.

           اما چوپونا و بره ها؛ یه سوال؟

اگه جامعه ای امن داشته باشیم آیا احتیاجی به این بازی گرگم و بره میبرم هست؟

توی یکی از این وبلاگهای دوست اشاره ای به بچبازها شده بود. خودم که اون نوشته رو خوندم اول یاد همین جک ها افتادم و وقتی نظرات رو میخوندم دیدم افراد مثل من زیادند، اما در یکی از نظرها دیدم از اینکه به این جکا اشاره شده ایراد گرفتند و این جکا رو توهین دونستند. همون طور که اونجا هم عرض کردم، اینجا هم میگم:

جکی که به یک قوم نسبت داده میشه در واقع انتقادیست از همه ما ایرانیها (خودمون هم ساختیم گردن امریکا و انگلیس و اسرائیل بیچاره هم ندازین) که با این همه ادعا (دینداری، غیرت، مهمان نوازی، دانایی! و ...) دروغگوی ماهری بیش نیستیم. یک علت دیگه ای که میتونم برای درست کردن این جکا بیارم (همون طور که گفتم) اینه که خودمون رو اول ایرانی بدونیم.

نظر شما چیه؟                      

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 9:55 |

.

انتخابات رياست جمهوري ايالت متحده كه هنوز چند هفته ايست به پايان رسيده توجه همه جهان را به خود جلب كرد، حتي ما كه مسير خود را با امريكا جدا مي خوانيم. اين اتنتخابات براي من كه درس هاي زيادي آموخت. اول انتخاباتي ميان دموكرات ها و جمهوري خواهان قرار بود برگزار شود و در اين ميان از هر حزب بايد يك نفر انتخاب مي شد. يك دموكرات از حزب دموكرات و يك جمهوري خواه از حزب جمهوري خواه، اما در انتخابات اول كه درون هر حزب برگزار مي شود دموكرات ها كه اميد بيشتري داشتند به جان هم افتادند و آقاي اباما كه همان اوباماي خودمان است با خانم هيلاري كيلينتون دست و پنجه نرم کرد. در اين ميان جمهوري خواهان كه  سياست هاي آقاي بوش را شكست خورده و اوضاع را بر وفق مراد خويش نمي ديدند از توپیدن به خود امتناع  كردند و انرژي خود را براي رقابت اصلي گذاشتند. اين خود درس اول سياست هاي انتخاباتي است كه ما نيز بايد بياموزيم.

درس دوم اين بود كه دو رقيب دموكرات يعني آقاي اباما و خانم كيلينتون با تمام قدرت با هم جنگيدند و بعد از پيروزي آقاي اباما، آقا و خانم  كيلينتون هم اباما شدند و حتي امروز مي شنويم كه خانم كيلينتون وزير خارجه آقاي اباما شده. اين عمل درس سختي را نوشت، درسي به گمانم ما نمي توانيم ياد بگيريم.

 

نتيجه: نتيجه اي كه بايد از اين درس ها گرفت مي تواند اين باشد كه ماهم اين چنين كنيم، اما حيف كه ما ماييم و برگ چغندر نيستيم.

هدف از اين نوشته را مي خواهم چنين بگويم كه انتخابات ما هم دارد  مي رسد و ما هم بايد چون دموكرات ها باشيم تا رقيب جمهوري خواه خود را دست كم نگيريم.

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 12:8 |