تبليغاتX
دوست من

دوست من

دوستان بسیار بباید تا ...

اين روزها كه حرف از انقلاب زياد است، مي بينم و مي شنوم كه «انقلاب چه نتايجي براي زنان داشته؟» و بايد بگم اگر عادلانه قضاوت كنيم همه اش هم بدي نبوده!

بياييم محدوديتهايي رو كه انقلاب براي زنان به وجودآورده، مثل: حجاب، حق طلاق، اجازه كار با موافقت شوهر و .... روكنار بگذاريم؛ نه اينكه براي از بين بردنشان مبازره نكنيم

.

مي خواهم مثالي بزنم كه فايده انقلاب براي زنان را نيز آشكار مي كند:

اگر سواد را يكي از بزرگترين نعمتها براي برابري زنان و مردان بدانيم بايد بگويم كه بعد از انقلاب آمار سواد در زنان بسيار بالا رفته و درصد بسياري از دانشجويان را دختران تشكيل مي دهند.  مثال را مي خواستم از اطرافيان خودم بيان كنم كه در خانواده هاي سنتي زندگي ميكنيم. خاله هاي من پس از پايان دوره ابتدايي از رفتن به مدرسه منع شدند. اين محروميت را پدربزرگم كه فردي غيرتي خوانده مي شود، ايجاد كرده بود تا اينكه چند سال پيش باز دوباره خواندن را با محدوديتهاي فراوان شروع كردند. منظورم اين است كه آنها اجازه رفتن به مدرسه را نداشتند و در خانه مجبور بودند درس بخوانند. براي رفتن به پاي جلسه امتحان نيز بايد كسي با آنها همراه مي شد تا اينكه حالا كه خاله بزرگترم به دانشگاه مي رود، خود اجازه و استقلال زيادي يافته است. اين امر را من از اتقلاب و اطميناني كه به پدربزرگم و امثال او داده مي دانم.

محدوديتهاي انفلاب را نبايد ناديده گرفت، ولي بايد گفت كه اين هم دوره ايست براي رسيدن به آزادي

روز جمعه با خاله هايم نشسته بودم و صحبت مي كرديم.

آنها مي گفتند:1-پدربزگ شنيده كه اينترنت هم مي تواند بد باشد به همين خاطر براي تعمير كامپيوتر اقدام نمي كند. 2-توي كلاس زبان معلم زبان مي گفت: اگه قرآن رو قبول دارين، قرآن هم گفته آدم از طريق حوا گول خورد و... .

گفتم: از پدربزرگ كه قديمي و سنتي است از اين بيشتر توقع نيست، ولي جواب معلم زبان رو چي داديد؟ بايد مي گفتيد منظور قرآن اين نيست كه مرد بالاتر از زنه چون اگه اين منظور رو داشته باشه خدا هم عادل نيست!

يكي از بزرگترين آرزوهاي من اينه كه زنايي مثل مادر من كه سوادي ندارند و حقوق خودشون رو هم نمي شناسند هم بتوانند به حقوقشون برسند كه به نظرم تنها راه رسيدن به اين آرزو  مبارزه زنان خواهان برابري و مردان آزادي خواست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:45  توسط محمد   | 

مي  خوا ستم چند روز پيش كه روز ورود آيت الله خميني به ايران بود حرفهاي دلم را بزنم، اما نشد و با خود گفتم: ماهي رو هر وقت ازآب بگيري تازه است (به شرطي كه ماهي مرده و بوگندويي نباشد).

اين روزها، روزهاي انقلاب است و دهه اي كه فجر نام آن است، زجرنبايد نتييجه اش مي بود. انقلابي كه پيش و پس از پيروزي اين همه شهيد داد، انقلابيونش براي قدرت كه شاه نيز به همين دليل مقاومت مي كرد و خون مي ريخت، خون شهيدان را پايمال كردند. تاسف بار است كه اين جاه طلبي ديد مردم را نسبت به شهيدان نيز تغييرداده (كلاه بزرگي سرمان گذاشته شد).

هميشه وقتي كلمه انقلاب، پيروزي انقلاب، سقوط رژيم طاغوت وامثال آن را مي شنوم، نااميدي را در باورم به رسيدن به آزادي مي بينم. حال كه صحبت از آزادي شد وانتخابات نزديك است وآمدن خاتمي هم نسبتا قطعي شده بايد بگويم كه چه توقعاتي كه از خاتمي داشتم. دليل نااميدي ام را مي توانم اين گونه بيان كنم كه تنها هدف قيام مردم چادر بر سر زنان كردند نبود چرا كه پيش از اين هم مي توانستند. شعارهاي اصلي اين انقلاب، استقلال وآزادي و جمهوري اسلامي بود كه در مورد استقلال بايد گفت كه امريكاي جهان خوار با آن دبدبه و كبكبه  هم در اين دوره از تاريخ استقلال كامل ندارد چه رسد به ما كه بدون نفت نمي توانيم بودجه كشور را تنظيم كنيم. آزادي هم كه با اين همه زنداني سياسي، روزنامه ها و مجله هاي توقيفي، فيلتر و ترس و سانسور جايي براي سخن گفتن نگذاشته و اما جمهوري اسلامي كه منظور از آن داشتن جامعه اي آزاد و اسلامي است. در خصوص اسلامي شدن هم بايد بگم چند روز پيش توي اخبار ساعت 14 يك نوجوان بسيجي دوران جنگ را ديدم كه گزارشگر خانمي كه قصد مصاحبه با او را داشت ولي او به دليل باز بودن سر اين خانم گزارشگر از مصاحبه خودداري مي كرد تا اين كه اين خانم چادري بر رو سر انداخت. مقايسه بچه هايي كه طاغوت به عمل آورد و بچه هايي كه انقلاب اسلامي به عمل آورد جاي بحثي نيز براي اسلامي شدنمان نيز نمي گذارد.

من كه دوران شاهنشاهي غير اسلامي نبوده ام و تنها شاهنشاهي اسلامي را ديده ام ولي از خوانده ها و شنيده ها مي توانم بگويم تنها تغيير قابل توجه، تغيير نام و روش شاهنشاهي بوده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:36  توسط محمد   | 

گمان نمي كنم بتوانم با لغات ضعيفي كه به كار مي برم، احساس واقعي خود را بتوانم بيان كنم، اما ديدن تنبيه كودكان، مخصوصا كودكان زير7 سال كه هيچ درست و خطايي را نمي شناسد تا تشخيص دهد برايم بسيار سخت است. چند ماهي مي شود كه براي طبقه پايين خانه ما مستاجر آمده است و به گمانم حدود يك سال هم شده. اوايل روزهاي ورود اين همسايه كمي برايم سخت بود كه  مي شنيدم بر سر دو كودك  دو ساله و سه ساله چه فريادهايي كه كشيده نمي شود، اما داشتم عادت مي كردم و با خودم مي گفتم كه اين فريادها حتما با تنبيهي سخت همراه است تا اين كه روزي در حال آماده شدن براي رفتن به مهماني بوديم كه دختر بزرگ همسايه(همان سه ساله) به خانه ما آمد تا با خواهر كوچكم بازي كند. خواهر كوچكم در حمام بود كه ديدم اين دختر كوچولو خود را خيس كرده است. خواهر ديگرم كه توي فضولي نظير ندارد،پرسيد:

حالا جيش كردي مامانت چكار مي كنه؟

- مانانم جا مي چنه تو حموم.

بابات بيشتر دعوات مي كنه يا مامانت؟

-        مانانم مي جه با كمربند بجن.

حتي فكر كردنش هم برام سخته كه يك دختر بچه سه ساله رو تصور كنم با كمربند تنبيه مي كنند. به غير از اين بچه دو ساله و سه ساله هنوز بچه ديگه اي در راه بود كه با دارو مي خواستم سقطش كنند. وقتي اين وضعيت رو مي ديدم هر موقع يادم مي آمد دعا مي كردم اين بچه دنيا نياد. يه شبم پارك رفته بوديم كه بچه اي حدودا همين سه ساله يا كمي بزرگتر بود كه هي از اين طرف به آن طرف مي رفت و گريه مي كرد تا اينكه پير مردي كه نزديك ما نشسته بود، بچه رو توي پارك به آن بزگي گردوند تا خانواده اش روپيدا كند. وقتي پير مرد تنها برگشت، پدرم پرسيد:

خانوادش پيدا شد؟

-        آره، ولي اونقدر بچه داشتند كه نفهميده بودند اصلا يكي از اونا گم شده!

وقتي مي شنوم در امريكا و اروپا قانون چه حمايتي از كودكان مي كند ياد دادگاه رفتن هاي اقوام دور و نزديك مي افتم كه همه پيش از رفتن به دنبال پارتي مي گردن (مثل پدرم كه تا پارتي پيدا كرد طرف مقابل رضايت داد) تا كارش پيش رود، ولي اينجاچه؟!

به صحبت هاي پدرم و خاطرات بچگيش كه گوش مي دهم، مي توانم بفهمم كه زورگويي و تندخويي او (كه سبب شكايت و شكايت كشي شد) از تنبيه هايي است كه پدربزرگم انجام مي داده. پدر من كه توي اين جامعه يك راننده بيشتر نيست، ولي شايد بچه اي كه امروز اين طور تنبيه مي شود، فردا مسئولي شود كه فقط يك راه براي پيش بردن كارها ياد دارد وآن هم:

                           تنبيه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:35  توسط محمد   |