تبليغاتX
دوست من

دوست من

دوستان بسیار بباید تا ...

وقتي از شبكه هاي ماهواره يا اينتزنت اين ماجراي سيبزميني نذري دولت رو مي شنيدم با خودم مي گفتم: نزديك انتخاباته و مي خوان آقاي احمدي نژاد رو از اين كه هست خرابترش كنن، ولي نگو كه ماجرا واقعيت داشته! چند روز پيش به خونه خالم رفتم كه پايين شهر مشهد (شهرك حجت) به حساب مياد و با شوهر خاله از انتخابات صحبت به ميون اومد كه گفت: چند روز پيش اينجا يه ماشين آورده بودند و سيبزميني به مردم مي دادند! اين حرف شوهرخالم منو ياد اين مثل انداخت كه ميگه: تا نباشد چيزكي، مردم نگويند چيزها. به قول شوهرخالم از اون روز هنوز كمي هم سيبزميني گرونتر شده (بيچاره اونايي كه سيبزميني گيرشون نيومده).

ميخواستم بگم براي ملتي كه با چندتا كيسه سيبزميني و عدالت سهميه بندي راي بده بايد گريه كرد و با رئيس جمهوري كه سيبزميني و عدالت بين مردم بخش ميكنه و از آخر از همونها بخاطر اشتباهاتش فحش نسيبش ميشه بايد چه كنیم؟ از قضا همون روز يا روز بعدش توي همين منطقه از شهر مشهد آب يك روز قطع بوده كه مزه خوش سيبزميني مفت رو از زير دندونهاي مردم خوشخيال درآورده! چه بد شانسي؟! راستي حالا كه از قطع آب صحبت به ميون اومد از مسخره بودن اسمي كه براي اين سال انتخاب شده هم حرفي بزنيم:

يه معلم داشتيم كه از بي نظم و قانون بودن ادارات گله ميكرد و شهرداري رو براي مثال ميگفت: با هزار خواهش و تمنا ميان يه خيابون رو آسفالت ميكنن و فرداش يادشون مياد لوله گاز نذاشتن، باز شروع ميكنن به كندن و لوله رو ميذارن و دوباره آسفالت ميكنن و روز بعد يادشون مياد طرح فاضلاب رو اجرا كنن. خيلي بامزه ست، من وقتي با ويلچر توي خيابون راه ميرم، فكر ميكنم از اين تپه به اون تپه سر ميخورم كه هر كدومش به يه دليل كنده شده و آسفالت شده!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:15  توسط محمد   | 

ما ميگيم: "مومن از يك سوراخ دوبار نش نمي خوره." اما واقعا چقدر به اين مثال خود باور داريم؟ از تجربه هاي اشتباه درس ميگيريم يا نه؟

امروز وقتي بعضي از آرا و نظرات رو در خصوص انتخابات در وبلاگها خوندم با خودم گفتم كه: "ما آدم بشو نيستيم." يه عده بازم دم از شركت نكردن در انتخابات ميزدند و يه عده هم دم از بازي و بي اهميت بودن انتخابات. بايد بدونيم كه هر بازيي وقتي بازيكنان زيادي داشته باشه هم پيروزي همراهش هست و هم مهم خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:39  توسط محمد   | 

احمد ابوالحجاج و عبدالرحمان محمود موسی پژوهشگران مصری اعلام کردند، پنج هزار سال پیش برای سرگرم کردن اربابان خود فوتبال را با مهارت بازی می‌کردند.

وقتي اين مطلب رو خوندم ياد فيلم آفسايد افتادم و با خودم گفتم: دم مصري هاي باستان گرم. اينجا زنان و دختران اجازه بازي كه ندارند هيچ، اجازه ورود به استاديوم و تماشاي بازي رو از نزديك براي سرگرم كردن خودشون هم ندارند.

جمعه بود كه از روستا برگشتيم و همونطور كه از المپيك به بعد گاهي وقتا كانالاي ورزشي خارجي رو نگاه مي كردم شروع كردم به تماشاي كانالاي ورزشي و مسابقه كشتي بانوان رو ديدم. اينجا بود كه خيلي براي زنان و دختران ايراني افسوس خوردم كه كه دين، غيرت و هر بهانه مسخره ديگري در اين قرن موجب محروميتشون شده.

چي ميگم؟! سر چي افسوس مي خورم؟! ما هنوز ورزش مردانمون به جايي نرسيده!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 10:55  توسط محمد   | 

آقاي رئيس جمهور، سلام. من ميدانم كه شما با نيت  خير براي ديدن مسابقات تيمهاي كشتي و فوتبال شركت ميكنيد و بعد از آن شكست ميخوريم اما خواهشا بجاي حضور در استاديوم يك كم به فكر آبروي از دست رفته ايران باشيد. آبروي رفته اي كه حضور شما و همراهي نكردنتان با تيمها كام مردم را تلخ و ديگران را شيرين ميكند.

به اميد نديدنتان براي مسابقات ديگر:

 محمد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:16  توسط محمد   | 

دوست داشتم ديروز وبلاگ رو به روز كنم اما روستا بودم و نشد كه بجاش امروز اينكار رو انجام دادم. عيد امسال هم مثل هر سال عيد بود و نه دعايي را كه در سال تحويل خوانديم برآورده كرد، نه آدمايي كه به زبون مي خواستن در سال جديد در صلح و صفا زندگي كنند چيزي از اون حرفا يادشون مونده و نه تا به امروز دنياي من قشنگتر از دنيايي سال پيشم شده، اما باز هم بايد گذروند!

عيد امسال براي من به اين صورت بود:

از صبح روز 1فروردين تا بعد از ظهر 2فروردين براي ديدن پدربزرگم و مادربزرگم (پدري) به روستا رفتيم و ميخورديم و مسخره بازي ميكرديم كه دايي بزرگم زنگ زد و گفت دعوتين خونه ما كه شب اون روز  براي دومين بار دايي كوچكم رو با خانومش كه به مشهد اومده بودند رو ديدم تا روز 14فروردين كه داييم و زن داييم تو مشهد بو دند هر روز خونه يكي بوديم كه خوب خوش گذشت و روز 5فروردين خداحافظي كرديم. روز 6فروردين خونواده من آماده سفر شمال شد كه من به خاطر نداشتن همسفر ديگه اي به جز خونواده خودم و باروني بودن هوا و بهانه هاي مختلف خونواده كه خسته ميشي و ال و بل با خونواده ام راهي سفر نشدم و با عموم رفتم روستا. همون روز ششم عموم با شوهر خاله اش كه اسلحه شكاري داشت و از عشاير بوده به شكار رفت و فقط يه كپك نصيبشون شده بود كه اون رو هم من تنهايي صبح 7فروردين خوردم، آخه اونقدر نبود كه به كسي ديگه كفاف كنه (جاي شما خالي) و شب اون روز همه راهي شهر شدند و من خونه پدربزرگم تو روستا موندم. از 8فروردين تا 12فروردين هم خلاصه به اين ترتيب گذشت: گاه كتاب ميخوندم و تا ظهر ميخوابيدم. شبها تلويزيون نگاه  ميكردم و روزها با عموي كوچكم كه يك عتيقه باستانيه به تمام معناست لجبازي و شوخي ميكردم. فوتبال ايران و عربستان رو هم ديدم كه از پا قدم رئيس جمهور مردمي و برنامه ريزيهاي پسر دايي (يه پسر دايي دارم اسمش علي و علي دايي رو به همين خاطر ميگم پسر دايي) خراب كرديم، اما ادامه ماجرا: اين عموي عجيب الخلقه ما دي وي دي كامل جومونگ رو كه زير نويس فارسي بود از صبح تا شب با صداي بلند نگاه ميكرد به حدي كه ديگه وقتي از جومونگ حرف ميشد ميخواستم داد بزنم و به طرف كوههاي نزديك روستا فرار كنم كه فهميدم خدا ميخواد اينجا واقعا منو ديوونه كنه تا يك استثنايي واقعي بشم، حالا اينو بگم كه شب 12فروردين كه داشت چشمام تازه خواب ميرفت يه دفعه ديدم صداي يه گله بچه مياد(12شب) كه عموها و عمه ها بودند با گله هاشون. خدا هيچ كسي رو نصيب اين جور فاميلها كه جمعيت يه قبيله رو داشته باشند نكنه. اينها اومدند و شروع كردند كه ما هم ميخوايم جومونگ رو نگاه كنيم. ديگه نزديك بود كه قات بزنم ولي خودم رو كنترل كردم و به بابا بزرگم كه باباحاجي مي خونمش گفتم: بگو منو يه اطاق ديگه بذارن بخوابم. 13فروردين هم رفتيم كوههاي نزديك روستا كه خونواده من هم صبحش اومدند. هوا سرد بود، اما آتيشي كه براي سرخ كردن جوجه ها بر پا شده بود خوب گرمم كرد. سيزده با جوجه و قليون و چاي آتيشي و سيبزميني آتيشي خوب حال داد.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:5  توسط محمد   |