داستان ايران و آنهايي كه براش ادعاي دلسوزي هاي دلقكي مي كنند خيلي شبيه به ماجراي گوشتهاي قرباني است كه مي بينيم توي آفتاب مانده، هنوز خراب نشده، اما نزديك است خراب شود كه گروه طويلي هم گرسنه دور و نزديك ايستادند و به جاي اين كه بگويند: ما گشنه هستيم و گوشت مي خوايم. مي گويند: آخ! گوشت خراب شد بياين يه فكري براش بكنيم!
نمي دانم مثالي كه زدم مي تواند آن چه را كه مي خواهم برساند يا خير. اين روزها وقتي از نزديكانم كه اكثرا يا بهتره بگويم 90% از آنها بي سواد هستند مي پرسم: به كي راي مي دين؟ يك جواب هميشه مي شنوم: به هيچ كي. همه شون مثل همن. اين جمله را خيلي شنيده م. از هخي، داور و ... كه اسم اين دو فقط از آن همه گرسنه دور از گوشت در ذهنم مانده. قبلا كه از من در مورد چرنديات اين افراد سوال مي شد، مي گفتم: مي خوان يه عده رو سرگرم كنند و اگرم پولي هم گيرشون اومد، با دمشون گردو بشكونند، اما اين سرگرم كردن بعضي مواقع هم ضرر داشته است. مثل انتخابات كه بالاخره بايد مردم بدانند كه شايد يكي شبيه و همانند آنهاي ديگر نيست و كمي متفاوت ممكن است باشد كه آن هم در اين شرايط نعمتي است.
مشكل اينجاست آنهايي كه تحت تاثير اين چرنديات قرار مي گيرند هم يك حق راي دارند و و آنهايي هم كه اين چرنديات را درك مي كنند كه چرا گفته مي شود و از آن تاثير نمي گيرند هم يك حق راي دارند. بايد بگم آن عده اي كه داخل كشور هستند و هر دم تكه اي از اين گوشت قرباني مي كنند هم اين بار از اين چرنديات لذت مي برند، چرا كه اين بار شركت كم هم در انتخابات يك وظيفه الهي است!




