تبليغاتX
دوست من

دوست من

دوستان بسیار بباید تا ...

ديدن دوستان دوران بچگي

يك شنبه نزديكاي غروب بود كه هوا گرمي روزهاي تابستون رو نداشت به خانه عموم رفتيم. خانه اي كه متعلق به پدربزرگم هست و ما اوايل بچگيم رو آنجا بوديم. چه دوستاي خوبي كه آنجا نداشتم.

چون از خونه نشيني خسته شده بودم ويلچرم رو با خودم بردم و دم در خونه وايستادم. اتفاقا دوتا از بهترين دوستان اون دورانم  با هم بودند كه با ديدن  من پيش هم آمدند. يكي از آنها رو شناختم چرا كه خيلي به پدرش شبيه بود و پدرش رو همين چند روز پيش  باز هم توي روضه اي كه خونه عموم بود ديدم، اما دوست ديگه ام رو كه نشناختم، همان دوستي بود كه توي كوچه بيشتر با اون بودم و حتي مادرم هم رفت و آمد زيادي با مادرش داشت. وقتي صحبت از اين شد كه چه شديم و چه مي كنيم، من از بيكاري و خونه نشينيم گفتم كه با كامپيوتر و كتاب خودم رو سرگرم مي كنم و آنها از اين گفتن كه به دانشگاه مي رن. خيلي خوشحال شدم، مخصوصا وقتي كه ديدم دوستي كه بيشتر بعد از ظهرهاي تابستون با او بودم به دانشگاه ميره، اما بيشتر تعجب كردم، چرا كه پدري معتاد داشت و مادر مهربان و خوبي كه بعد از بيماري معتاد شده بود و حال نيز فوت كرده و اين دوستم تنها برادر بزرگش هم اين اواخري كه ما در آن كوچه بوديم معتاد شده بود. جز خوشحالي كه مي خوام با شما تقسيم كنم بايد بگم، درسته كه مي گن: "توي شوره زار هم ممكنه گل برويه."

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:18  توسط محمد   | 

دوتا جمعه

امسال دوبار به نماز جمعه براي اولين بارگوش كردم كه هيچ وقت علاقه اي به اين كار نداشتم. بار اول يك ماه پيش بود و به اين دليل كه ببينم صداي مردم در اين جمهوري اسلامي ما شنيداري داره يا نه؟، در صورتي كه مي دونستم نداره و هنوز ناراحت كننده هم هست. دومين بار يك ماه بعد از اون كه همين ديروز بود و اين بار مي خواستم ببينم صداي مردم معترضي كه شكنجه هم شده اند چقدر در اونهايي كه ادعاي شنيدن مي كردند تاثير داشته و اونها رواز محافظه كاريشون كمي كنار كشونده يا اين هم نه ؟ با اين كه جواب هر دو نه بود و از قبل هم همه اين حدث رو مي زدند ولي حرفهايي كه با تمام روپوش گذاشتنها گفته شد يك خوبي داشت و اون هم اين بود كه يك عده اي كه اصلا نمي دونستند مردمي هم زنداني و كشته شده اند يه چيزهايي حاليشون شد.

چون تا به حال به نماز جمعه گوش نكرده بودم و از ساعت دقيقش كه چه ساعتي از تلويزيون پخش مي شه خبر نداشتم ديروز از ظهر پاي تلويزيون بودم. نماز جمعه يك ماه قبل رو از راديوي توي ماشين شنيدم  و فكر مي كردم كه تلويزيون هم توي همون ساعت پخش داره اما اين طور نبود و همونجا خوابيديم. شب كه شد بعد از شنيدن خبر از بي بي سي و ديدن اعتراضهايي كه شايد كم بشه براي مدتي ولي ديگه ساكت نمي شه ساعت 23 پاي صحبتهاي آقاي هاشمي نشستم. دوست داشتم آقاي هاشمي بهتر از اين صحبت كنند اما در كل خوب بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:57  توسط محمد   | 

ترس حتي از ناتوان و مظلوم

ديدن صحنه هاي رنج آور حمله به مردمي كه با دست خالي در خيابانها فرياد مي زدند و باز هم خواهند زد دل هر انساني را به درد مي آورد و شنيدن دستگيري فعالان راه آزادي سياسي و اجتماعي از مرگ دموكراسي دروغين كه حاكمان ادعاي آن را داشتند خبر داد اما تمام اين خبرها تا آن حد اشك در چشمانم نبست كه خواندن نامه دختر آقاي حجاريان به آيت الله منتظري چنين كرد. شايد شباهتهاي من با آقاي حجاريان بود كه توضيحات خانم حجاريان را از شرايت پدر با تمام وجود توانستم درك كنم، چرا كه خود من نيز چون ايشان محتاج كمك خويشانم هستم و به تنهايي بيش از چند ساعت را نمي توانم بدون آنها تحمل كنم.

در جايي از نامه از قرصهاي رنگارنگ پدر ياد شده بود كه مرا ياد قرصهاي خودم انداخت كه چند سالي است زندگي بدون آنها براي من غير قابل تصور است و تاخير در خوردن آنها با ترس من و خانواده ام همراست. اكنون كه نيز در حال نوشتن اين سطور هستم خود را در شرايطي تصور مي كنم  كه محتاج كمكم و اما كمكرسي نيست با اين تفاوت كه آقاي حجاريان تنها نيستند اما به جاي كمكرس زندانبان و بازپرسي  سنگ دل كه ادعاي دينداري دارند از ايشان جواب مي خواهند اما آن طور كه در اين نامه خواندم ايشان حتي در سخن گفتن هم مشكل دارند. چه مي توانم بگويم جز اينكه: "خدايا چرا ظالمين حتي به يك معلول هم رحم نمي كنند؟"

                .......................................................................................................

اين پست را نوشتم تا هم دل خود را آرام كنم و هم نشان دهم آنهايي كه براي ما هزينه مي پردازند نه حال كه ظلم نقابش را كنارتر كشيده فراموش مي شوند و نه تنهاستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:46  توسط محمد   | 

اگه از خبرها گيج ميشيد جومونگ نگاه كنيد!

اونايي كه فيلم "افسانه جومونگ" رو نگاه مي كنند و كمي هم از بازي هاي سياست مي دونند، شباهتهاي زيادي بين  اتفاقاتي كه درون اين فيلم و سياستهاي واقعي مثل سياستهاي ايران ما مي گذره مي تونند ببينند. يكي از اين اتفاقات جالب كه هم در اين فيلم و هم در واقعيت ما رخ داده شبيه سرگذشت وزير اعظم هست كه در به قدرت رسيدن امپراطور نقش اصلي رو داشت. (بايد دونست دوباره به قدرت رسيدن امپراطور اونقدر كه توانايي اين وزير مهمه توي سياست ميشه گفت مهم نيست).

از عيد به طور نامنظم اين فيلم رو دنبال كردم. در قسمتي مي بينيم وزير اعظم امپراطور رو دوباره به قدرت مياره و اما موقع به قدرت رسيدن امپراطور ترسي در اوهميشه از قدرت وزير هست. قسمت جالبي كه مي خواستم به اون اشاره كنم قسمتي است كه جمعه پيش پخش شد و امپراطور در اون خواست به بحانه اي قدرتمندها رو پايين بكشه و بهترين بحانه اين بود كه بگه: مي خوام به وضع ماليتون رسيدگي كنم!

شباهت اين قسمت رو حتما حدث زديد با واقعيتي كه جلوي ما رخ ميده چيه؟! به هر حال مي خواستم بگم اگه به سياست علاقه داريد و گاهي از اونچه در خبرها مي شنويد گيج ميشيد اين فيلم رو نگاه كنيد. همين!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 18:53  توسط محمد   | 

خواب خوابالوها!

ديشب پدرم و مادرم از عربستان و همون زيارتي كه مي گن حج عمره برگشتن. خونه شلوغ پلوغ بود و بازار خالي بندي گرم گرم. مثلا پدرم حاجي تروتازه بود و بيشتر از همه بايد حرف مي زد كه يه دفعه گفت: "يه شب كه توي هتل خواب بودم. خواب ديدم احمدي نژاد آمده و دست تكون داد و آمد منو بوسيد، بعد گفت: هر كي رو ميشناسي كه مستضعفه معرفي كن؟! من هم كه توي روستا بودم، ديدم چند نفر از همين مستضعفاي روستامون از جاي ما رد مي شن كه نشونش دادم و اون هم توي كاغدي اسمشون رو نوشت." بعد از اين كه ماجراي خوابش رو تعريف كرد، گفت:"از اون شب نظرم برگشته!"

 به نظر شما به نظري كه با يه خواب برگرده چي بايد گفت؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:57  توسط محمد   | 

اگه خوشش نياد چي؟؟؟؟؟؟؟؟!

از خيلي پيش اين فكرو مي كردم كه اگه توي وبلاگ چيزي بنويسم يا از زبونم چيزي بپره و به مذاق استاد(!) خوش نياد چي مي شه؟! امروزم اين بحث با يكي از دوستان پيش اومد كه گفتن مثل ماجراي حجاريان ميشه و دردسرش براشون بيشتره. آره ولي با خودم فكر مي كنم مثل اين خانم صابري كه بي خودي معروف شد ما هم يه شهرت الكي پيدا مي كنيم! منم مثل خيلي از آدما آرزوي مشهور شدن رو دارم (مخصوصا چند سال پيش كه همش آرزو مي ساختم) اما بعضيها شانس دارن و قسمتشون خوبه مثل همين خانمي كه گفتم و شايد من معلول هم يه شانسي پيدا كنم ولي نمي دونم چرا مثل (ببخشين) خر مي ترسم.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:55  توسط محمد   | 

تيري كه ترميم مي كند!

هفته پيش خبري خوندم و پست فعلي رو نوشتم كه به دلايلي نتونستم تو وب بذارم پس با تاخير و شك وترديد كه ديگه دير شده يا نه؟! اين كار رو كردم:

روزي با دوستي عزيز از هاليوود سخن به ميان آمد و او گفت: قدرت هاليوود بيش از ديپلماسي كل خاورميانه است؟! باورش برايم سخت بود و در دل خنديدم و با خود گفتم: هاليوود كه اتم نمي سازد؟ با آن كه مي دانستم منظور دوستم چيست اما قدرت واقعي اين كارخانه را كه به جاي تفنگ فيلم مي سازد درنيافتم تا اين كه چند روز پيش در شبكه هاي به قول معروف لس آنجلسي تبليغ فيلمي را ديدم به نام "سنگسار ثريا ميم" و هفته پيش خبري خواندم، خواندني! آغاز آن چنين شروع شده بود «مجازات سنگسار درايران لغو مي شود» و كل خبر از تاثير فيلمي كه هنوز اكران نشده هشدار مي داد و گفته بود كه براي گذر از تاثيري كه اين فيلم خواهد گذاشت مي خواهيم سياه نمايي كنيم، اما با اين وجود هم به خود گفتم: بايد به هاليوود آفرين گفت

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:18  توسط محمد   | 

جواب بهترين دوستم

كجاي كار ما در سي سال پيش اشتباه بود؟! مگر انقلاب نكرديم كه آزادي را تجربه كنيم؟! مگر خون نداديم كه ديگر خوني در اين راه نپردازيم؟! مگر هشت سال پير و جوان، زن و مرد با بيگانه نجنگيديم گه بگوييم نه با بيگانه ايم و نه بيگانه ايم؟! اما امروز چه مي بينيم؟! باز هم كه آزادي مي گوييم! باز هم كه در اين راه خون مي دهيم! باز هم كه انگ بيگانه و با بيگانه بودن به ما مي زنند! هرگاه  به واژه آزادي فكر مي كنم خرافاتي مي شوم. گاه اين فكر در ذهنم نقش مي بندد كه: نكند بر پيشاني ايراني حك كرده اند كه بايد در راه آزادي جان دهد و يا بايد آزادي دهد تا جان ستاند؟!

ديروز دوستي پرسيد ؟: آزادي به چه قيمت؟ براي كه مبارزه مي كنيم؟ موسوي؟! جوابش را اينجا مي خواهم بدهم:

بحث، بحث موسوي يا غير موسوي نيست دوست من. اين مسئله قديمي و چند ده ساله ايست كه از مشروطه تا به امروز بي جواب مانده و گاه به آن جواب اشتباه داده شده تا برگه امتحان خالي نماند. مسئله اي بيست نمره اي كه نبايد ديگر جواب اشتباه به آن داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 7:42  توسط محمد   |