ديدن دوستان دوران بچگي
يك شنبه نزديكاي غروب بود كه هوا گرمي روزهاي تابستون رو نداشت به خانه عموم رفتيم. خانه اي كه متعلق به پدربزرگم هست و ما اوايل بچگيم رو آنجا بوديم. چه دوستاي خوبي كه آنجا نداشتم.![]()
چون از خونه نشيني خسته شده بودم ويلچرم رو با خودم بردم و دم در خونه وايستادم. اتفاقا دوتا از بهترين دوستان اون دورانم با هم بودند كه با ديدن من پيش هم آمدند. يكي از آنها رو شناختم چرا كه خيلي به پدرش شبيه بود و پدرش رو همين چند روز پيش باز هم توي روضه اي كه خونه عموم بود ديدم، اما دوست ديگه ام رو كه نشناختم، همان دوستي بود كه توي كوچه بيشتر با اون بودم و حتي مادرم هم رفت و آمد زيادي با مادرش داشت. وقتي صحبت از اين شد كه چه شديم و چه مي كنيم، من از بيكاري و خونه نشينيم گفتم كه با كامپيوتر و كتاب خودم رو سرگرم مي كنم و آنها از اين گفتن كه به دانشگاه مي رن. خيلي خوشحال شدم، مخصوصا وقتي كه ديدم دوستي كه بيشتر بعد از ظهرهاي تابستون با او بودم به دانشگاه ميره، اما بيشتر تعجب كردم، چرا كه پدري معتاد داشت و مادر مهربان و خوبي كه بعد از بيماري معتاد شده بود و حال نيز فوت كرده و اين دوستم تنها برادر بزرگش هم اين اواخري كه ما در آن كوچه بوديم معتاد شده بود. جز خوشحالي كه مي خوام با شما تقسيم كنم بايد بگم، درسته كه مي گن: "توي شوره زار هم ممكنه گل برويه."


