تبليغاتX
دوست من

دوست من

دوستان بسیار بباید تا ...

از من بخوانید و امیدوارم نظر دهید!

کامپیوترم چند روزی بهم ریخته بود و به هیچ عنوان نمی توانستم به وبم و دوستانم سر بزنم تا اینکه خواهش و تمناهایم در دل پدرم اثر کرد کامپیوتر را بهتر از قبل تحویل داد. با این وجود از دوستانی که نتوانستم به آنها سر بزنم عذر می خواهم.

ماجرای نامه آقای کروبی و خبر دادن از تجاوز به زندانیان دختر و پسر بدترین و داغ ترین خبری بود که در این مدت اتفاق افتاد. شاید از سنگدلی بود که نگریستم یا شاید به دلیل پیش از این شنیدن چنین شکنجه هایی بود و هم چنین تعجب نکردن از عمل آنهایی که میدیدم چگونه هموطن خود را می کشند. به هر حال این نامه هم مثل اعتراضات، شرکت نکردن در مراسم تنفیذ، به زندان انداختن دوستان سابق و ... خبر از یک اتفاق می دهد و آن هم فراموش کردن  هدفهایی است که روزی به خاطر آن جنگیدند و زندان رفتند و امروز هم که ادعای پیروزی می کنند باز همان دوستان زندان رفته را زندان می فرستند.

جمعه که در روستا بودم باز پدربزرگم و عموم عزم خود را جزم کرده بودند تا مرا به راه راست هدایت کنند تا هر طور شده سر به مهر بگذارم و برایم ماجرای فردی را تعریف کردند که می گفته تا هشت سالگی مثل من معلول بوده و در این سن پدرش که می خواسته او را سر به نیست کند با خواهش خاله اش او را به زیارتگاهی می برند که یا خوب شود یا همانجا به امان خدا رها شود که در آنجا شفا پیدا می کند. او همچنین از خوابی که در آن امام خمینی، آیت الله خامنه ای، پدرش و فرد ناشناسی که چهره اش نامشخص بوده  و بعد از پرسش از روحانیون فهمیده امام زمان است برای پدربزرگم و عمومی تعریف کرده بود که دیده در خواب به خانه او آمده و از اینکه همسرش را از رفتن به حوزه منع کرده گلایه کرده اند. خلاصه شفا پیدا کردن این آقا باور کردنش برایم راحت تر بود تا شنیدن خوابش.

پدربزرگم برای ثابت کردن گفته ها شان این آقا را دیروز بعد از ظهر از شهری دیگر به مشهد و خانه ما آورده بود. (من به خاطر پیچاندن پدر بزرگم و عموم گفته بودم که فقط باید با خود او صحبت کنم). وقتی که روبروی او نشستم و باز همان حرفها را از او کاملتر شنیدم گیج شدم. وقتی از شفا پیدا کردنش می گفت دلم آرام می شد و می خواستم باور کنم که امروزه هم معجزه می شود ولی با تعریف خوابش باز دل چرکین شدم. حال قرار شده دلم را پاک کنم و پنج شنبه با او و چند نفر از اقوام به آن زیارتگاه برویم.

این داستان تا جمعه ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:23  توسط محمد   | 

 

از دوست عزیزم آقا محمد خواهش کردم که اجازه دهد گاهی اوقات حرف های دلم را در وبلاگش بنویسم و او هم درخواستم رو قبول کرد.

سرانجام انتظارات به پایان رسید و با تنفیذ آقای خامنه ای رئیس جمهور منتخب مردم منتصب شد. نکات بسیار جالبی در حاشیه ها این انتصاب وجود داشت که اشاره به برخی از آنها خالی از لطف نیست.

1-هاشمی رفسنجانی که مرد شماره یک نظام از ابتدای پیروزی انقلاب بود حضور نداشت، عدم حضور او به عنوان رئیس خبرگان عدم تایید رهبر به شمار می رفت و گویای این بود که جنگ قدرت در نظام بسیار بالا گرفته است

2- محمد خاتمی رئیس جمهور سابق حضور نداشت و برای اولین بار محافظ آقای خامنه ای تنفیذ نامه را به دست خامنه ای داد، که این نشان از بالا گرفتن قدرت نظامیان در بیت رهبری است.

3- آقایان موسوی، کروبی حفضور نداشتند که این امر نشان از عدم تمکین آنها به اوامر رهبر انقلاب بود.

آقایان هاشمی شاهرودی ، علی لاریجانی محسن رضایی، می توانستند نروند و در کنار ملت باشند اما قدرت را بر ملت ترجیح دادند.

4- البته جای خالی بزرگان نظام را بزرگانی مثل رضازاده پرکرده بودند، من بیش از آنکه برای نیامدن بزرگان نظام فکر کنم به آمدن افرادی همچون رضازاده، افشین قطبی، محمد رضا شریفی نیا، احمد نجفی و.. متاسف شدم، آنها با آمدنشان نشان دادند که تا چه حد شیفته پول و قدرت هستند و تا چه حد اعتبار ملی خود را فدای صاحبان قدرت می کنند. افرادی مثل رضازاده با آمدن خود نشان دادند که با ملت نیستند، رضازاده و قطبی جایی نشسته بودند که قاتلان افرادی مثل ندا، سهراب، و دهها نفر دیگر از بهترین فرزندان ایران زمین نشسته بودند. دوستی می گفت می خواهم فریادهایی که برای تشویق قطبی در مسابقات تیم پیروزی و تیم ملی کرده بودم را پس بگیرم. دوستی دیگر می گفت رضازاده انسانی است که بسیار قدرت بدنی دارد اما بسیار ضعیف النفس است، او در پیشگاه ملت ایران بازنده شد. افرادی مثل علی کریمی و مهدی مهدوی کیا با بستن مچ بند سبز در مسابقه با کره جنوبی اگر چه برنده بازی نشدند اما همراهی آنها با ملت ایران در جنبش سبز آنها را پیروز قلب های ایرانیان کرد و ترک تیم ملی از سوی آنها همگان را اشک آلود و متاسف ساخت، بی شک این اظهار تاسف با رفتن افشین قطبی تکرار نخواهد شد، چرا که او نشان داد که به اندازه شاگردانش وطن پرست نیست. امثال کریمی قهرمان شدند چون در دریای ملت مثل قطره ای محو شدند و نامشان جاودانه شد و امثال رضا زاده با حضور در جمع قاتلان ملت ایران از قلب های ایرانیان پاک شدند.

راستش نمی خواهم این مقایسه را انجام دهم اما کشته شدن بهترین عزیزان این مرز و بوم مجبورم می کند. یکی از دوستانم گفت که "میدونی رضازاده در مراسم تنفیذ شرکت کرده"، راستش من باور نکردم و خودم رفتم سایت ها رو چک کردم و دیدم که درسته، خیلی شوکه شدم اولین چهره ای که به ذهنم خطور کرد شعبان بی مخ بود که پس از کودتای 28 مرداد 1332 شهدای راه وطن مثل حسین فاطمی را با خشونت تمام به دادگاه فرمایشی کشاند!

بی شک شعبان بی مخ قهرمان قلوب ایرانیان نشد و در آمریکا در غربت جان سپرد اما نام حسین فاطمی با شهدای راه وطن گره خورده است. امثال رضازاده و قطبی اگر بخواهند در دلهای میلیون ها ایرانی جا داشته باشند باید به خیل عظیم ملت بپیوندند و از دولت کودتا تبری بجویند چرا که ملت ایران بسیار بزرگوار است، آنها اکبر گنجی، سعید حجاریان و محسن سازگارا را که در برهه ای از تاریخ در رده نیروهای امنیتی و سرکوبگر جمهوری اسلامی  بودند را بخشیدند آقای رضازاده که جای خود دارد

باشد که چنین بادا    

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:9  توسط محمد   | 

به ياد بهاري پاييز

شنيدن اين جمله كه: "بايد همين اول كاري زهر چشمي نشون بديم تا حساب كار دستش/ دستشون بياد" براي ما خوب آشناست؛ بنابراين به اعتراضات بعد از انتخابات با گلوله تفنگ، ضربه باتوم، چماغ و شلاغ در خيابانها و زندانها جواب داده شد. نتيجه اين جوابها كشته شدن ندا، سهراب، محسن(پسر يكي از سران) و ديگراني كه اسمي از آنها به خاطر ندارم هست. ما بايد امروز آنهايي را كه اسمي از آنها در جايي نگذاشتند برده شود و بالاخره روزي آشكار خواهد شد را هم از ياد نبريم. افراد بسياري هم هستند مانند آقاي حجاريان كه تا پاي مرگ رفتند، آنها هم فراموش نخواهند شد بلكه با ستمهايي كه بر آنها شده رستم خواهند شد و مردم هم همراه آنانند.

ندا آقاسلطان که به نماد شهدای راه آزادی مبدل شد را هرگز فراموش نخواهیم کرد، بی شک او امروز "ژاندارک" ایران خواهد بود، و با چشمان باز خود هنگام جان دادن، به دیکتاتور های زمانه اینگونه فهماند که نداهای ایران هرگز نمی میرند.

بیایید ما هم به ندای ندا لبیک بگوییم. 

درود  بر شهدايي كه امروز، روز بزرگداشت آنها است

زنده باد خواهران و برادران من و تو كه مقاومت كردند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 7:59  توسط محمد   | 

داستان مقاومت محمود بر روي مشائي تا...

- محمود من مي ترسم!

* از چي مي ترسي خانم؟ نترس اون با من.

- حاج محمود من از اين مي ترسم كه اگه اين آقا اسفنديار رو نتوني نگه داري تو زندگي بچمون مشكل پيش بياد؟!

* بابا من محمودم نه برگ چغندر.

- راست ميگي؟!

* آره بابا! حالا فردا پس فردا ببين چكار مي كنم. درسته كه اسفنديار رو نتونستم نگهش دارم ولي نيشم رو خالي مي كنم.ح ناسلامتي من بيست و چار ميليون و خورده اي(!) راي دارم ها! به دشمناش جوابي ميدم تا از دلش دراد.

- راست ميگي؟!

* اه،  بازم كه گفتي راست ميگي؟ يه بار ديگه بگي راست ميگي امشب رو باهات قهر مي كنم.

- خب بابا تو امشب رو قهر نكن ديگه نمي گم.

يك دو روز بعد

* خانم روزنامه هارو خوندي؟

- نه. واسه چي؟!

* تلويزيون رو هم ديشب نگاه نكردي؟

- حاج محمود تو كه خودتم تلويزيون نگاه نمي كني! مگه خبري شده؟ آخر هاله نور رو ديدن؟!

* نههه! اون شب گفتم آخر نيشم رو خالي مي كنم يادته؟ اين كارو كردم.

- محسني اژه اي رو مي شناختي كه هي از من الكي  تعريف مي كرد از وزارت دكش كردم تا ديگه به من با اين پشتبانه بالاي مردمي زور نگن!

- وا؟!

* والا.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:7  توسط محمد   |