تبليغاتX
دوست من

دوست من

دوستان بسیار بباید تا ...

می خواهم چه کنم؟

هفته ای که گذشت روز یک شنبه 15شهریور خاله ام که امتحان هایش تمام شده بود آمد تا با هم به آسایشگاه معلولین «شهید فیاض بخش» برویم. راستش را بخواهید از خیلی وقت پیش (چند سال قبل) این تصمیم را داشتیم اما به قول معروف قسمت نمی شد. از این امر من خیلی خوشحال بودم چرا که دو تا از بهترین دوستانم در آنجا زندگی می کنند. به هر حال مرا توی ویلچر گذاشتند و با کمک خاله ام پیاده و سواره رفتیم. آن آسایشگاهی که من پنج شش سال پیش دیده بودم با آن آسایشگاهی که در یک شنبه دیدم خیلی متفاوت بود. بزرگتر و قشنگ تر و ترتمیزتر شده بود.  خلاصه چند دقیقه ای آنجا سرگردان گشتیم چرا که آن دو دوست من در اتاقهایشان نبودند و من بیشتر متمایل به دیدن آنها بودم. اما این سرگردانی برای خاله ام که فردی احساساتی است گمان کنم سخت بود چون در این سرگردانی ها افرادی را می دید که شرایط خیلی سختی را از لحاظ فیزیکی داشتند اما همان طور که به راحتی می شد فهمید در آنها انرژیی بود که تحمل این سختی را برای آنها آسان کرده بود.

دوستانم را که پیدا کردیم در پارک داخل آسایشگاه نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن از گذشته و حالمان. بیشتر من و آنها صحبت می کردیم و خاله ام هم بیشتر شنونده بود. در آن ساعات زمان برخلاف هر روز برای من که چند سالی بود دوستانم را ندیده بودم به سرعت می گذشت. وقتی آنها را می دیدم که از من پر انرژی تر هستند و به آینده خود امیدوارترند راستش را بخواهید به آنها حسودیم می شد. روحیه آنها و تعاریفی که از شرایط خود در آنجا می کردند مرا باز به این فکر انداخت که من هم به آنجا بروم و دوباره درس و مشق را شروع کنم یا حداقل زبانم را بخوانم و جدی تر فکر کنم که می خواهم چه کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:0  توسط محمد   | 

بهشت زوريست

توي بيشتر وبلاگهايي كه اوايل ماه رمضان به آنها سر مي زدم مي ديدم كه از شروع ماه رمضان اظهار خوشحالي كرده و تبريك گفتند، اما من نه تبريكي نوشتم و نه تسليتي كه نشانه خوشحالي يا ناراحتي ام باشد و بايد بگم كه با تمام اين وجود ماه رمضان را به خاطر همين مهماني رفتن و مهماني دادنهايش به اندازه عيد نوروز دوست دارم ولي خبرهايي كه مي شنوم از خوبي اين ماه برايم كم مي كند. خبرهايي كه مخصوص اين ماه و اين ملت است. خبرهايي كه انسان را ياد قرون وسطا مي اندازد.

همه مي دانيم كه بايد مردم (ميگيم خطا كارها) را بايد امر به معروف و ارشاد كرد ولي اين كلمه ارشاد توي اين ماه آدم را ياد پليس ارشاد مي اندازد كه مي خواهد مردم را به زور به بهشت روانه كند. يكي هم نيست كه بگويد: بابا مگه بهشت رفتن هم زوريه و پليس مي خواد.

اين روزها توي بعضي از سايت ها مي خواندم كه پليس عده اي را در اين ماه به دليل روزه خواري دستگير كرده و يا اخطار و توصيه كرده كه روزه نخورند. بايد بگم چه خوبه كه اينقدر به فكر بهشت و جهنم رفتن مردم هستند اما خداييش را بخواهيد بايد گفت: به شما چه؟! يه كم خجالت بكشيد؟!

حالا چرا بايد خجالت بكشند؟؟؟ اينها كه در راه خير اين كارها را مي كنند؟! اين كه خوبه، اما مگه دستور خدا را با پليس اجرا مي كنند؟!

 اگر دين را بگيم رابطه خدا با بنده اش هست. پس، روزه خواري يا نخواري هم همين طور خواهد بود ولي اگر به خدا و بنده اش ربطي ندارد و بايد در اين رابطه دخالت كرد پس شما را به خدا بياييد كاري كنيد كه  اين پليس ارشاد دايره محدوده اش را بالا ببرد و در هر كاري كه موجب باطل شدن روزه مي شود دخالت كند! از دروغ گرفته تا غيره.

خداييش خوب دارم ادعاي اين آخوندا رو در ميارم مخصوصا توي اين پاراگراف آخري

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:0  توسط محمد   | 

در این روز پس چه بنویسم؟!

دیشب به این فکر می کردم که دیگر بعد از چند روز باید وبلاگ را به روز کنم پس دنبال موضوع جالبی می گشتم و در همین حال نیز قطعه ویدیویی از «پویش دعوت از خاتمی» را که چند ساعت پیش به موبایلم ریخته بودم  را هم نگاه می کردم، آنجا که آقای نیما دهقانی آمدند و شعر خواندند و در شعرشان از وبلاگ نویسی آقای ابطحی یاد کردند خیلی به نظرم جالب آمد. چرا که این روزها نیز آقای ابطحی وبلاگ خود را مثلا در زندان به روز می کنند و «وبلاگ نویسی از زندان» را تجربه می کنند. امروز هم روز جهانی وبلاگ است. روز ماست! پس با این حال نیز باید به ایشان تبریک گفت چرا که ما که بیرون از زندانیم جرات نوشتن هر مطلبی را نداریم پس خدا عاقبت به خیر کند آنها را. بگذریم از این که آقا نیما نیز این روزها اگر طنز سیاسی بنویسند به قول خودشان عاق والدین می گیرشون.

می خواسم رودربایستی رو کنار بگذارم و بگم ترسیدم. راستش را بخواهید وقتی وضعیت آقای ابطحی (منظورم همون لاقریشون هست و مثل بل بل جواب دادن ها) رو دیدم و آقای حجاریان که فکر نمی کردم زبان ایشون رو هم با شکنجه باز کنند با خودم گفتم محمد بیا و کمی از نوشتم در مورد مسائل سیاسی دست بکش که اوضاع بد جوری قاراشمیش هست اما مگر وبلاگ اصلش بر آزاد و آزاد نویسی نیست؟ من هم که علاقه زیادی به این جور مسائل دارم. دلم برای خودم می سوزه.

خب، امروز نهم شهریور و روز ماست. من هم به جز نوشتن و دعا کردن برای آزادی زندانیان و یاد آوردی از عدالت گفتن های زورمندان کاری بلد نیستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 14:23  توسط محمد   | 

پذیرش خطا و تقاضای عفو امروزی ها

توی کلمه می خواندم که در زمان بگیر و ببند های پهلوی افرادی چون آقای کروبی و عسگراولادی و دیگران گاه تقاضای عفو می کردند و آن را حال تاکتیک خوانده اند و در بگیر و ببند های امروز نیز اعترافاتی می بینیم که به تقاضای عفو شبیه تر است و گاه از آن نیز تعجب می کنیم. حال آن که جای تعجب هم دارد وقتی می شنویم که روزهای زندان، روزهایی است که می توان بیشتر فکر کرد و راه درست را از نادرست تشخیص داد. اما باید دانست که اینها همان تاکتیک های آن روزی است  که هر دو طرف، چه او که اعتراف می گیرد و از رسانه هایی که در اختیار دارد پخش می کند در آن سهیم است و چه او که اعتراف می کند و خود را از تجاوز، شکنجه، آزار و اذیت خانواده اش رها می سازد هم در آن سهیم است.

باید بگویم اعترافات زیادی می بینم اما با این وجود نیز به اعتراف کننده ها آفرین می گوییم چرا که با اخبار شنیده شده از درون زندان ها هر رستمی که می بود به دیو صفتان اعتراف می کرد ولی باید دانست که رستم همیشه پیروز است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 16:2  توسط محمد   |