می خواهم چه کنم؟
هفته ای که گذشت روز یک شنبه 15شهریور خاله ام که امتحان هایش تمام شده بود آمد تا با هم به آسایشگاه معلولین «شهید فیاض بخش» برویم. راستش را بخواهید از خیلی وقت پیش (چند سال قبل) این تصمیم را داشتیم اما به قول معروف قسمت نمی شد. از این امر من خیلی خوشحال بودم چرا که دو تا از بهترین دوستانم در آنجا زندگی می کنند. به هر حال مرا توی ویلچر گذاشتند و با کمک خاله ام پیاده و سواره رفتیم. آن آسایشگاهی که من پنج شش سال پیش دیده بودم با آن آسایشگاهی که در یک شنبه دیدم خیلی متفاوت بود. بزرگتر و قشنگ تر و ترتمیزتر شده بود. خلاصه چند دقیقه ای آنجا سرگردان گشتیم چرا که آن دو دوست من در اتاقهایشان نبودند و من بیشتر متمایل به دیدن آنها بودم. اما این سرگردانی برای خاله ام که فردی احساساتی است گمان کنم سخت بود چون در این سرگردانی ها افرادی را می دید که شرایط خیلی سختی را از لحاظ فیزیکی داشتند اما همان طور که به راحتی می شد فهمید در آنها انرژیی بود که تحمل این سختی را برای آنها آسان کرده بود.
دوستانم را که پیدا کردیم در پارک داخل آسایشگاه نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن از گذشته و حالمان. بیشتر من و آنها صحبت می کردیم و خاله ام هم بیشتر شنونده بود. در آن ساعات زمان برخلاف هر روز برای من که چند سالی بود دوستانم را ندیده بودم به سرعت می گذشت. وقتی آنها را می دیدم که از من پر انرژی تر هستند و به آینده خود امیدوارترند راستش را بخواهید به آنها حسودیم می شد. روحیه آنها و تعاریفی که از شرایط خود در آنجا می کردند مرا باز به این فکر انداخت که من هم به آنجا بروم و دوباره درس و مشق را شروع کنم یا حداقل زبانم را بخوانم و جدی تر فکر کنم که می خواهم چه کنم؟




