<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دوست من</title>
<link>http://dustam.blogfa.com/</link>
<description>دوستان بسیار بباید تا ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Dec 2009 10:12:32 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سرمنشاء انرژی</title>
<link>http://dustam.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;هرگاه صفحات تقویم را ورق می زنم به جای مناسبت ها فقط رنگهای قرمز (که نشانه تعطیلی است) بیشتر به نظرم می رسند. اگر در یک ماه تنها روزهای جمعه روزهای تعطیلی به حساب می آمدند به این حد صفحات تقویم قرمز نمی شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی مدرسه می رفتم همیشه تقویم پدرم را برمی داشتم و دنبال تعطیلات می گشتم تا برای آن روز لحظه شماری کنم! حالا این کار دو خواهر کوچکم شده که دنبال این روزها بگردند و با تمام شدن آن از خدا بخواهند که ای کاش مدرسه ای در کار نبود. و اما من: زمانی بسیار خوشحال می شدم که یکی از این تعطیلات با اختلاف یک روز از جمعه فاصله داشت که آن روز را هم گوش به زنگ بودم تا اخبار قرمز رنگش اعلام کند یا اگر هم این کار را نمی کرد، خودم که چلاق نبودم با مداد گلی رنگش را برای خودم تغییر می دادم. مسئله جالب اینجا است که امریکایی ها تازه شعار تغییر را چند ماهی یاد گرفته اند و به دنبال آنند، اما من در کودکی ندانسته دست به تغییر می زدم! این را هم نباید فراموش کنیم که تغییرهای این چنینی تنها کار من نبوده؛ بلکه همه بچه ها با من هم عقیده بودند که ما به تغییر احتیاج داریم. خوبی کار در این است که بچه های مثل ما حالا هم که بزرگ شده اند و به کار هم مشغول شده اند، هنوز هم گاه تقویم را به این خاطر ورق می زنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز هم با خودم گفتم باز هم دنبال روزهای تعطیل بگردم و ببینم چند روز در سالی را که 366 روز است تعطیلات داریم؟ وقتی گشتم و شمردم دیدم حدود 72 روز به این قرار است. حال شما خودتان بین التعطیلین را در نظر بگیرید تا ببینیم اوضاع چگونه است. دست تقدیر هم درد نکند که ما را شیعه کرد آن هم در حکومتی پایبند(!) با 12 امام که هم روز ولادت و هم شهادتشان را باید استراحت کنیم و بخوریم تا روزهای بعد با انرژِی بیشتر مشغول کار شویم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 10:12:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dustam&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>dustam</dc:creator>
<guid>http://dustam.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قوانینی در حد تکامل</title>
<link>http://dustam.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#660000&gt;قوانینی در حد تکامل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی اینترنت می گشتم که خبری خوندم از ازدواج موقت. قبل از این هم زیاد از این قانون شنیده بودم و به آن فکر کرده بودم. هفته پیش هم از قانون حمایت از خانواده دوباره شنیدم. فکری به نظرم رسید: &quot;خدایا شکرت! گمون کنم این آخوندا هم فهمیدن چقدر آمار تن فروشی و تجاوز توی این مملکت اسلامی بالا رفته و برای این که  پیش خدا روسیاه نشن این قانونای خوشگل رو گذاشتن. آفرین به این نبوغ!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طرز فکری که موجب روی کار آمدن این قوانین شده به گمان من مسخره است. به گمانم از نظر خدا هم همین طور است. باور نمی کنم خدا با وردی که یک نفر آن را می خواند عملی که گناه شمرده می شود را در نظر نگیرد و به ساعت مچی اش نگاه کند و زمانی که از ساعت ازدواج موقت گذشت بگوید stop از این به بعد گناه دارد! از چند همسری هم که چند وقت پیش گفتم و مثالی زدم که آخرش دارد به طلاق می رسد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از طلاق گفتم یاد کاریکاتوری افتادم که پیش از این دیده بودم. در این کاریکاتور بچه ای بین پدر و مادری که از هم جدا شده اند مانده و هر کدام از آنها یکی از دستان او را گرفته اند و به طرف خود می کشند، اما اگر نقاش بودم برای این قانون ازدواج موقت و نتیجه آن، تصویر بچه ای را می کشیدم که بین پدر و مادری مانده  که هر دو از او روی گردانده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه قانون گذاران عزیز گند زدید به انسان بودن و آدم را یاد نظریه داروین بیشتر می اندازید تا قصه آدم و حوایی که قرآن گفته!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 13:26:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dustam&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>dustam</dc:creator>
<guid>http://dustam.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم همان دارو!</title>
<link>http://dustam.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;شب جمعه توی ماشین نشسته بودم و به رادیو که تازه پدرم روشن کرده بود گوش می دادم. فکر کنم امام جمعه تهران بود(اگه اشتباه نکنم). امروز بعد از ظهر هم به حرفهای امام جمعه مشهد توی تلویزیون گوش می دادم. باز هم همون حرفا که به نایب امام زمان(!) این حرفا رو نگین!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;ببخشید خون کسی که از برادر کشی به جوش آمده با این حرفا آروم نمی گیره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 13:50:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dustam&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>dustam</dc:creator>
<guid>http://dustam.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می ترسم</title>
<link>http://dustam.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#00cc00&gt;می ترسم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روز دانشجو هم گذشت. با آن چه دیدیم و آن چه شنیدیم. دیروز بود که دیدیم و شنیدیم که: &quot;فریاد اعتراض به آسمان رفت و چماق بر سر خواهرم و برادرم فرود آمد.&quot;، &quot;اینترنت کندتر از کند شد و باز هم آن چه باید می گفت را گفت.&quot;، &quot;مردم گفتند چه می خواهند و شنیدند: چرا 30 سال پیش خوب فکر نکردید و با عجله و احساس گفتید: آری!&quot; و &quot;...&quot; اما حال هملان داستان تکرار می شود که ما آزادی می خواهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برادرم و خواهرم. می دانم پیروزی با ماست و دیر یا زود ورق برمی گردد، اما می ترسم! می ترسم باز احساسات بر من چیره شود و دوباره بت پرستی پیشه کنم. دوباره نام ها را تغییر دهم و همان مسیر را بروم. می ترسم این بار هم خون تو را به اشتباهم بفروشم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 14:06:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dustam&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>dustam</dc:creator>
<guid>http://dustam.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اين جمله از كجاست؟</title>
<link>http://dustam.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#993333&gt;اين جمله از كجاست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديشب داشتم به اين فكر مي كردم كه چقدر محتاج بودن به ديگران آدم را ضعيف و درمانده نشان مي دهد. علت خطور اين فكر، بهم ريختن كامپيوترم و احتياج به كسي بود كه به داد مشكلم رسيدگي كند بود كه البته باز با درخواستهاي مكرر از پدرم دوباره موفق به گرفتن قول تعمير شدم. از اين جهت هر موقع به محتاج بودن خودم فكر مي كنم به ياد زناني مي افتم كه مثل من هم به يك كمك كننده و هم يك آقابالاسر احتياج دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند ماهي هست كه توي يكي از شبكه هاي ماهواره فيلمي پخش مي شود به نام&quot;ويكتوريا&quot; كه در آن زني به اين اسم خود را وقف خانواده كرده و حالا كه از شوهر جدا شده، نه چيزي براي خود دارد و نه شغلي كه به آن خوش باشد. حتي تحت فشار حرفهاي خانواده و جامعه است. اين فيلم و شنيده هاي من از صحبتهاي پدربزرگ و مادربزرگ از يكي از دوستان پدربزرگ كه در جواني بجز زن اول خود زن ديگري اختيار كرده و حالا كه پير شده تصميم به طلاق زن دوم خود گرفته، من را به اين فكر انداخت كه حالا كه به كتابهاي حقوق خاله ام دسترسي دارم يك نگاهي به قانون طلاق بيندازم. واقعا قوانين مسخره اي بود. چطور بگم: اگر زني بي كار و بي سواد باشي حتي به مهريه بسيار بالا هم نمي تواني دلخوش شوي و وقتي فشاري را كه دادگاه به شوهر  اجازه مي دهد بر تو وارد كنند، ديگر از آن هم مي گذري. حتما جمله معروف&quot;مهرم حلال، جونم آزاد&quot; را شنيديد كه ياد آور همين قوانين است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 14:46:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dustam&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>dustam</dc:creator>
<guid>http://dustam.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هم دوستان مرا ببخشند و هم مردهاي بي...!</title>
<link>http://dustam.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي خوام اول سلامي بدم به دوستاني كه چند وقت بود از من بي خبر بودند و من هم خيلي دلم براي اونها تنگ شده. انشاالله سر فرصت به همه سر خواهم زد. دوم مي خواستم بگم كه در اين چند روز براي عروسي داييم سفر بودم و بعد از اون هم بد شانسي آوردم و كامپيوترم به هم ريخت و تا امروز هم درست نشده كه اين به روز شدن امروز از كامپيوتر خالمه. اين روزها هم پدر محترمم كه مشغول تدارك مراسم عروسي خواهرم براي روز5 شنبه بود وقتي براي من و رسيدگي به مشكل كامپيوترم نداشت. طفلي حالا برده درست كرده ولي نمي دونم چطور درست كردند كه اينترنتش كار نمي كنه! اين روزها هم به پدرم خيلي سخت نمي گيرم چون از عروسي و رفتن خواهرم دلگيره كه هيچ وقت چنين باوري رو نسبت به پدرم نمي تونستم داشته باشم. مهمان زيادي هم داشتيم كه از شمال برامون اومدند و مهمانداري ايراني با اين همه وسواس هم خيلي سخته و اما...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خرابي كامپيوتر هم يك خوبي داشت كه سبب شد بيشتر وقت براي مطالعه كتاب داشته باشم و كتاب &quot;اين سه زن&quot; آقاي بهنود رو تمام كنم كه خيلي قشنگ بود و شروع كردم به مطالعه كتاب &quot;به سوي سرنوشت&quot; از كارنامه و خاطرات هاشمي سال1363كه بيشتر مربوط به اين سال مي شه. اين كتاب نكته هاي جالبي برام داشت كه مي تونم به:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-مخالفت آيت الله منتظري با تندروي هاي سپاه. 2-اختلافات بين نخست وزير و رئيس جمهور. 3-اعتراض به تقلب در انتخابات مجلس دوم. 4-جايگاه و مقام بزرگان انقلاب در دوران آيت الله خميني و مقايسه آن با امروز. 5-تظاهرات بر ضد بدحجابي و فساد اخلاقي، اشاره كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين گزينه آخر برام سوالها داشت! توي چهار عكسي هم كه از اين تظاهرات در كتاب گذاشته شده بود من نمي دونم براي چه مردها بيشتر ديده مي شدند كه به بدحجابي اعتراض داشتند و مي خواستم بپرسم چرا؟ توي تصوير ديگه اي خانمي ديده مي شد كه شعاري به دست داشت كه روي آن نوشته شده بود: &quot;بي حجابي زن از بي... شوهر اوست&quot; تصوير واضح نبود و نمي شد ببينم از بي عرضگي، بي شعوري، بي حيايي يا... شوهر هست كه زن بي حجاب مي شود و براي رفع اين بي... اين خانم محترم تا كجا به شوهر خود و شوهران ديگر(داماد، شوهر خواهر و...) اجازه مي دهد؟! توگوشي، كمربند يا چاقو؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرض كنيم كه اين مشكل بي... هم در مردها رفع شد و به دليل عدم بدحجابي مردي تحريك نشد و گناهي رخ نداد و همه مردها و زنها به بهشت روانه شدند كه باز هم خوش به حال مرد مي شه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حجاب زوري براي زن در اين دنيا...و...بهشت و حوري براي مرد در اون دنيا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس آقايون مرد همان طور كه گفتند و فهميديم بي... نباشيد تا هم اين دنيا را داشته باشيد و هم اون دنيا.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 17:28:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dustam&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>dustam</dc:creator>
<guid>http://dustam.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>او فقط قهرمان است</title>
<link>http://dustam.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#ff0000&gt;او فقط قهرمان است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; همیشه ایرانی بین قهرمان و پهلوان تفاوت قائل بوده که این اخلاق ما باعث شده به هر قهرمانی دل نبندیم و زیبایی و درخشش مدال او را کلیدی برای راه یافتن در دل ایرانی نسازیم. پس باید گفت: &quot;قهرمانان بسیارند و پهلوانان اندک&quot; اما &quot;پهلوانان برای همیشه استوار می مانند و قهرمانان با شکستی می شکنند&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی از ورزشهایی که می توان به جرات گفت که اکثر ایرانیها به آن علاقه دارند ورزش کشتی است؛ حال کشتی چوخه، آزاد یا فرنگی تفاوت چندانی ندارند. چند روز پیش هم کشتی فرنگی ما خودی نشان داد و قهرمانی چون آقای سوریان با مدال آوری خود و بالا بردن پرچم ایران برای خود در دل ما جا باز کرد و مقام خود را هنگامی که مدالش را تقدیم به از جان گذشتگان در راه وطن کرد بالاتر نیز برد اما چرا حالا خبر از هو کردن و تهدیدش به گوش می رسد؟! مشکل از کجاست؟ مشکل از مردم ماست که بین برخی قهرمانان تفاوت قائلند یا مشکل از قهرمانانی است که هنوز این مردم را نشناخته اند؟ حال می خواهم خودم را خودم دور بزنم و با ترفندی که از رئیس جمهورم(!) یاد گرفته ام به سوالها با سوالاتی دیگر جواب بدهم. چرا در بین این همه قهرمان  نام جهان پهلوان تختی هنوز که هنوز است بر سر زبانهاست؟ مگر مدال او با مدال های طلای دیگر فرق دارد؟! چرا جهان پهلوان تختی مدال خود را به امام هشتم (ع) تقدیم کرد؟! مگر در زمان او سیاستمداری در کار نبود که خود را به هر طریقی لایق اقتدار بر مردم بداند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی خواهم طرف مقابل خود را آقای سوریان بدانم اما باید به دوستانم بگویم که این شرایط کنونی که برای ایشان پیش آمده به آن دلیل است که ما پهلوان می خواهیم  نه قهرمان! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=181 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jomhourieslami.com/1388/13880310/13880310_jomhori_islami_16_warzeshi_7_1.jpg&quot; width=180 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 287px; HEIGHT: 343px&quot; height=898 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://olympicacademy.ir/takhti/photo/00.jpg&quot; width=439 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 03:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dustam&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>dustam</dc:creator>
<guid>http://dustam.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرزمین عجایب</title>
<link>http://dustam.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;سرزمین عجایب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خبر گزینشی شدن یا حذف نام پادشاهان برای من خیلی عجیب بود در حالی که باید می دانستم نبود اتفاقات عجیب در این دوره باید عجیب تر از هر چیزی باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتما توی فیلمهایی که چند وقتی است از تلویزیون پخش شده دیده اید که یکی میره به گذشته یا آینده و باز به طریقی بر میگرده و توی این رفت و برگشت ها سرنوشتی رو عوض می کنه، حالا باید بگم اون کسانی که از روی نادانی و کم شعوری نظرات احمقانه ای می دن به دلیل این که فقط خودشون و افکار شبیه به خودشون رو قبول دارند اگه توان این رو دارند که به هر طریقی به گذشته برن و سرنوشت رو به صورتی که دوست دارند عوض کنند حرفی نیست و اگه چنین توانی رو ندارند باید بدونند که نام خودشون در تاریخ چطور نوشته خواهد شد. حالا من می خوام شعور این افراد رو اگه توان تغییر سرنوشتی رو داشتن براتون شرح بدم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-فرض کنید که این آقایون می تونستن برن گذشته و به طریقی مانع از به خلافت رسیدن دیگر خلفای قبل از حضرت علی(ع) می شدن دیگه امروز به چه بهانه ای می خواستن به قدرت برسن و مسلمونا رو به جون هم بندازن و قدرت خودشون رو مستحکم کنند؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-اگه می تونستن برن گذشته و از به شهادت رسیدن اما حسین(ع) جلوگیری کنند امروزه چطور می تونستند شکم گنده کنند یا عده ای رو کنار خود جمع کنند یا اصلا صفویه ای درست می شد که آخر و عاقبتش این بشه؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی خوام بگم من خیلی تاریخم خوبه و یا همه پادشاهان ایران رو می شناسم ولی می دونم که این حذف کردن خیانت بزرگی هست که کتاب تاریخ نام خائن رو هم خواهد نوشت. با شنیدن این خبر خیلی تعجب کردم ولی حالا دیگه با دیدن و خواندن &lt;A href=&quot;http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=65986&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;این خبر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://tabnak.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;به خودم گفتم منتظر خبر های دیگه باش اما برات عجیب نباشه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال ما نام شما را حذف نخواهیم کرد تا با پاک کردن حقایق خود را گول نزنیم.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 11:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dustam&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>dustam</dc:creator>
<guid>http://dustam.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سو استفاده</title>
<link>http://dustam.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;سو استفاده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اين روزها راديو،  تلويزيون و گاه اينترنت به &quot;دفاع مقدس&quot; اشاره مي كنند كه بايد  بگويم دفاع از ميهن را به درستي نام زيبا و شايسته اي گذاشته اند. اما، اما افسوس نه سن من چنان قد مي دهد كه از آن روزگار (جنگ) خاطره اي به ياد داشته باشم  ونه اين رسانه هاي ياد شده توانسته اند باوري شايسته در ذهن من و امسال من ايجاد كنند. با اين وجود ايمان دارم آنان كه در اين راه از جان خود گذشته اند و فداكاري ها كرده اند بزرگ مردان و زناني اند كه نبايد بازي هاي سياسي و سختي هاي موجود تصويري نادرست از آنان در ذهن ما ايجاد كند اما به گمان من اين چنين نشده و امروزي كه شايسته ما نيست از اين عزيزان تصويري كدر و نادرست ساخته است كه جاي تاسف بسيار دارد براي آنان كه عامل چنين امري شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشتم به اين فكر مي كردم كه كلمه &quot;دفاع مقدس&quot; كه چند روزي است بسيار از رسانه ملي آن را شنيده ايم اولين تصويري كه در ذهن ما مي سازد چيست؟ آيا جنگ و رشادت ها را به خاطر مي آوريم و آن را براي خود مي دانيم يا ديگران؟ سواستفاده قبزه كنندگان قدرت از آن فداكاري ها و از آن خاطره ها براي بسياري از مردم (چون خود من در گذشته) ما را چنان كرده كه باور نكنيم و يا فراموش كنيم كه اين از خود گذشتگي ها براي آزادي ما بوده به طوري كه حتي اين فراموش كاري گاه موجب توهين عده اي از مرم به اين بزرگان مي شود در حالي كه عاملان اين فراموش كاري و به اشتباه افتادن گناه كار اصلي اين امر هستند و مردم عادي چون من از كج آموزي اينان در خطاييم اما خدايا تو را شكر كه مردم ديگر خود به يكديگر مي آموزانند و از استقلال فكري بيشتري برخوردارند. بايد بگويم كه به دوستي با اين عزيزان افتخار مي كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999900&gt;بعضي وقتا كه با دوستان مي شينيم به كنار تلويزيون و اون موقع فيلمي از جنگ نشون داده مي شه گاه مي شنوم كه مي گن: &quot;حالمون ديگه به هم خورد&quot; يا &quot;اگه ول كردن! الان هر غلتي دلشون بخواد مي كنن و هي مي گن ما چي كار كرديم&quot; جاي تاسف داره ديدن اين صحنه ها اما بدتر از اون، اينه همين منحرف كنندگان مي پرسن: &quot;چرا مردم از دفاع مقدس و از اون آرمان ها و فداكاري ها دور شدن و به فراموشي مي سپارن؟&quot; يعني جواب اين سوالاشون رو هم نمي دونن؟! آقاي جنتي ديروز در نماز جمعه گفتن: &quot;بايد از دوران دفاع مقدس  و جنگ بيشتر استفاده كنيم&quot; اما فكر كنم كه خيلي استفاده كردين كه مردم اين شدن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nanjoon.persiangig.com/image/jang/iran-aragh/124.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 09:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dustam&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>dustam</dc:creator>
<guid>http://dustam.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می خواهم چه کنم؟</title>
<link>http://dustam.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#ff0000 size=4&gt;می خواهم چه کنم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هفته ای که گذشت روز یک شنبه 15شهریور خاله ام که امتحان هایش تمام شده بود آمد تا با هم به آسایشگاه معلولین «شهید فیاض بخش» برویم. راستش را بخواهید از خیلی وقت پیش (چند سال قبل) این تصمیم را داشتیم اما به قول معروف قسمت نمی شد. از این امر من خیلی خوشحال بودم چرا که دو تا از بهترین دوستانم در آنجا زندگی می کنند. به هر حال مرا توی ویلچر گذاشتند و با کمک خاله ام پیاده و سواره رفتیم. آن آسایشگاهی که من پنج شش سال پیش دیده بودم با آن آسایشگاهی که در یک شنبه دیدم خیلی متفاوت بود. بزرگتر و قشنگ تر و ترتمیزتر شده بود.  خلاصه چند دقیقه ای آنجا سرگردان گشتیم چرا که آن دو دوست من در اتاقهایشان نبودند و من بیشتر متمایل به دیدن آنها بودم. اما این سرگردانی برای خاله ام که فردی احساساتی است گمان کنم سخت بود چون در این سرگردانی ها افرادی را می دید که شرایط خیلی سختی را از لحاظ فیزیکی داشتند اما همان طور که به راحتی می شد فهمید در آنها انرژیی بود که تحمل این سختی را برای آنها آسان کرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستانم را که پیدا کردیم در پارک داخل آسایشگاه نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن از گذشته و حالمان. بیشتر من و آنها صحبت می کردیم و خاله ام هم بیشتر شنونده بود. در آن ساعات زمان برخلاف هر روز برای من که چند سالی بود دوستانم را ندیده بودم به سرعت می گذشت. وقتی آنها را می دیدم که از من پر انرژی تر هستند و به آینده خود امیدوارترند راستش را بخواهید به آنها حسودیم می شد. روحیه آنها و تعاریفی که از شرایط خود در آنجا می کردند مرا باز به این فکر انداخت که من هم به آنجا بروم و دوباره درس و مشق را شروع کنم یا حداقل زبانم را بخوانم و جدی تر فکر کنم که می خواهم چه کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 205px; HEIGHT: 143px&quot; height=100 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.isaarsci.ir/eduartsci%20folder/eduartsci68pic1.gif&quot; width=162 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 12:30:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dustam&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>dustam</dc:creator>
<guid>http://dustam.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
